افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند. (کوروش کبیر)
خانه » رمان اکشن » دانلود رمان ان روز های خوش کاربر نودهشتیا شکوفه

دانلود رمان ان روز های خوش کاربر نودهشتیا شکوفه

دانلود رمان ان روز های خوش کاربر نودهشتیا شکوفه

دانلود رمان ان روز های خوش کاربر نودهشتیا شکوفه

دانلود رمان ان روز های خوش کاربر نودهشتیا شکوفه

دانلود رمان ان روز های خوش کاربر نودهشتیا شکوفه

انجمن نودهشتیا

قسمتی از رمان:_
برگشتم … زنی تقریبا ۴۰ ساله که یک کومه بزرگ هیزم روی کمرش بود … با تعجب نگاهیم میکرد … حتما با خود شی می گفت این زن با این قیافه … وسط جنگل دیگه کیه … از کدام خراب شده ای پیداش شده… کومه را گذاشت زمین وجلو امد … به سختی بلند شدم … نگاهش به شکمم افتاد. نگاهی دیگر به من انداخت و جلو مدودستم را گرفت وارد داخلی خانه … از یک گوشه اتاق از داخل یک دبه توی کاسه ای شیرریخت ودستم دادوبیرون رفت … شیررا متل قحطی زده ها نوشیدم… وارد شد … دستمالی نمناک دستش بوده و روی صورتم کشید … بالهجه محلی گفت توباین بارت وسط جنگل چکار می کنی؟ همه چی دیده بودم… جزاین مد. این سوالی بود که خودم از خودم می پرسیدم. دوباره بیرون رفت … نشستم روی زمین … داخل اتاق ساده بود…گوشه ای رختخوابهامرتب جمع شده بود و چادر شبی روی آنها کشیده شده بود. دوتا متکا در طرفی … سماوری باستکان وقتد در گوشه دیگر… زن باسیتی دردست داخلی آمد … نان تازه و پیتر محلی داخلی ان بود… بویش اشتهایم را برگرداند … دستم را دراز کردم تابخورم… که وروجک داخلی شکمم لگدی محکم زد… دستم را روی شکمم گذاشتم … نگاه زن دوباره به شکمم خیره شد… گفت توکی هستی؟ اینجاچکار می کنی؟ اشک توچشام جمع شده بود… درحالی که بعضی گلویم را گرفته بود… گفتم اومدم یاده روی … گم شدم… وزدم زیرگریه … – توالان وضعیت متاسبی نداری». حامله ای … وسط جنگل خیلی خطرناکه … شانس اوردی گیر خرسی و گرگ نیافتادی … از اون بدتر … گیرادامهای تاجورد. مکتی کرد و گفت با شوهرت دعوات نشده ؟ فرار کردی ؟ سرم را به نشانه نه به طرفین حرکت دادم …
– پس توجنگل…، تک وتها برای پیاده روی ؟ … معلوم بود حرفم را باورنکرده… یانشاید هم در عقلم شک کرده. بود… شروع کرده به نصیحت: مادر … اگه باشوهرت دعوا کردی ………… کاریدی کردی ………… فرار کردی ………؟ پاشو…… ایک چیزی بخور………… بریم تایک جایی پرمت ویرسی سرخونه وزندگیات … این حرف را که زد.» «صدای شیبهه اسپی راشتیدم… زن بلند شد و سریع رفت بیرون … خودش بود می پیدایم کرده بود.» «صدایش که بازن صحبت میکردراشتیدم … چشمانم سیاهی می رفت وازحال رفتم …

 

دانلود فایل pdf

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است