باورها و ارزش‌ها، بهترين راهنما و مشاور زندگي شما هستند.(آنتوني رابينز)
خانه » رمان غمگین » دانلود رمان باورم شکست نودهشتیا

دانلود رمان باورم شکست نودهشتیا

دانلود رمان باورم شکست نودهشتیا

دانلود رمان باورم شکست نودهشتیا

دانلود رمان باورم شکست نودهشتیا

 

دانلود رمان باورم شکست نودهشتیا

خان جون گفتن های یلدا به شیرینی قند و عسل بود برایش . اصلا انگار این دخترک آمده بود تا آرامشی باشد در زندگی اش. عطری باشد به خوشی عطر یاس در زندگی بی رنگ و بویش یا همچون بارانی بر کویر زندگی اش. یلدا، یادگار شب پایانی پاییز، پاییزی که با تولد یلدا زمستان بعد را آب و آب کرد و تا سالها بهاری بود حال و هوای زندگیشان. جا نماز را جمع کرد و نگاهی به قامت زیبا دخترش انداخت و با دیدنش زیر لب وان یکادی خواند.

– خان جون شام آماده ست . عمه مونس گفتن امشب میرن قم و میمونن تا اذان صبح. خیلی دوست داشتم همراهش برم اما دیدم ۰شما تنها میمونی دلم نیومد برم – خب اشتباه کردی عزیز کرده. موهای سمج افتاده روی صورتش را کنار زد و با لبخندی که انگار سنجاق شده بود روی صورت قرص ماهش رو به خان جون کرد

– خان جون مگه میشه من تنهاتون بذارم. دل من کبوتر جلد شماست. چشمان چروکیده ی خان جون ستاره باران از حرف های شهد و شکر عزیز کرده اش ، پدر صلواتی ای او را مهمان کرد و به آنی گل لبخند دخترک ، کش آمد.

– پدر جونت هم که گیر افتاد و نتونست بیاد. – آره. کاش میتونستن امشب برگردن.

خان جون نگاهش را بالا کشید و چشمان پرخنده اش را که دید سری تکان داد و سکوت اختیار کرد. از پس بلبل زبانی شیرینش بر نمی آمد. ادامه میداد کار به آنجا می رسید که پدر جون طاقت دوری شما را ندارند و چه و چه و چه…

– تا شما بیاین آشپزخونه من میز رو آماده میکنم. تیر که به سنگ بخورد باید راهت را بکشی و در سکوتی افتخار آمیز میدان را ترک کنی.

الحق که دستپخت عمه مونس کم از سر آشپزهای هتل های پنج ستاره نداشت؛ رنگ و بویی داشت مثال زدنی. در عین سرعت و دقت بشقاب های

 

 

دانلود فایل pdf

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است

تصویر ثابت