باورها و ارزش‌ها، بهترين راهنما و مشاور زندگي شما هستند.(آنتوني رابينز)
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان دل مرده کاربر نودهشتیا v.rahimi

دانلود رمان دل مرده کاربر نودهشتیا v.rahimi

دانلود رمان دل مرده کاربر نودهشتیا v.rahimi

دانلود رمان دل مرده کاربر نودهشتیا v.rahimi

 

چرا؟ ولی باز از اون دل بستگی ای میترسم که تهش مثل بارون شه. تهش مثل منِ داغون شه. توی برزخ موندم. یه پسر برزخی ام. مامان با هزار غم بهم نگاه میکرد. آرش متوسل شکست

چرا؟ ولی باز از اون دل بستگی ای میترسم که تهش مثل بارون شه. تهش مثل منِ داغون شه. توی برزخ موندم. یه پسر برزخی ام. مامان با هزار غم بهم نگاه میکرد. آرش متوسل شکست. آرش متوسل نمیتونه خانواده ی متوسل رو این جور ببینه. به چشمای پر از غم آبجی کامیلا نگاه کردم. چقدر همشون بارون رو دوست داشتن .حتی وقتی ترکم کرده بود و خودش رو واسه سیصد هزار تومن فروخته بود .الان باز همین بیمارستانم .جایی که چهل روز پیش شنیدم دیگه نفس نمیکشی. عـــجـــب! ایستادم. مامان زری: خوبی آرشم؟ -خوبم. کنج لبم نشست. واقعاً ، و زهر لبخند تلخی که هیچ کس متوجه اش نمیشد یک دفعه به سمت آی ، خوبم؟ خواستم از اون سمت برم بیرون که پرستارا سی یو دویدند. نکنه این دختره هم بمیره؟ همه به سمت شیشه رفتیم. یکی از اَنترن ها (پرستارایی که واسه گرفتن مدرک دانشگاهشون میان بیمارستان) پرده رو کشید. یک ساعتی گذشت. دکتر بیرون اومد. لبخند رضایت بخشی روی لبش بود. دکتر مامان زری: الهی شکرت. حالش چطوره آقای دکتر؟ حافظه اش رو به طور کامل از ، دکتر: خوبه. ولی همونجور که حدس زدم دست داده. همه بهت زده بودن .از دهنم پرید: -خوش به حالش. . اشک توی چشماش حلقه زد و نگاهم کرد ،مامان زری با غم خاصی -منظوری نداشتم .خوبه که به هوش اومده. توی راهرو نشستم. همه به دیدنش رفتند. مامان زری، بعد از خارج شدن، اومد پیشم نشست. مامان زری: نمیخوای بری ببینیش؟ -آخه یه آدم مریض که حال نداره، دیدن داره؟ +نمیدونم. برو یه سر بهش بزن. ایستادم و آروم راه افتادم سمت اتاق. *** [غزل]
Created هیچ حسی نداشتم. چند ثانیه گذشت. نفسم گرفت. کمی ،چشم که باز کردم یک مرد تقریباً چهل ، چند نفری اومدند بالای سرم. بعد از اتمام کارشون ،بعد ساله با لبخند نگاهم میکرد. +خوبید خانوم؟ -به شما مربوط نیست آقا. +من دکترم؛ دکترتونم. -سرم خیلی درد کرد. +مسکن زدیم؛ آروم میشه. چیزی به خاطر دارید؟ -چیزی؟ فکر کردم. چرا مغزم خالیه؟ انگار هیچ چیزی توش نیست. خدای من! هیچ چیز! هر چی فکر میکردم، فقط به نقطه ای سیاه میرسیدم. +خوبید خانوم؟ -نــه، نـــه! چیزی نمیتونم به یاد آورد. +پس حدسم درست از آب در اومده. -حدس چی؟

دانلود فایل pdf

0

User Rating: 4.65 ( 1 votes )
امتیاز 5.00 ( 2 رای )

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است