ضعیف‌الاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود.
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان نوشتیا سرنوشت یک مرد

دانلود رمان نوشتیا سرنوشت یک مرد

دانلود رمان نودشتیا سرنوشت یک مرد

دانلود رمان نودشتیا سرنوشت یک مرد

دانلود رمان نودشتیا سرنوشت یک مرد

دانلود رمان نودشتیا سرنوشت یک مرد

بوت نه اتاق کلافه ام کرده بود. اسلحه در دسته داغ شد. من ادم اینکار نبودم امایباید می شدم. چشمانه را بسته ی صدایات نامفهومر ذینه را ازار می داد. انگشته را روت ماشه گذاشته. هنده دار بودیکسی که تا دیروز نمی توانست مورچه ات را بکشد ی حال اسلحه اش روت سممر فردت گذاشممته بود و با تکان دادن انگشممتر او را به اغوش مر میسپارد. انگشممت را حرکت داد ی صممدات شمملیک و پس از ان افتادن سمممی بر زمین ی صدایی بود که فریاد یات انسانیتر را در و ودش برافروهت. چشمانر را ی با صدات بلند و گوش هراش باز شدن در اینگی گشود. کف اتاق با هون مرد رنگین شده بود. نگایر گیر رنگ قرمز و حفره ایجاد شده در سر مرد نگون بخت بود و سرش پر سوال زیر لب از هودش پرسیدی من بودم؟یواقعایمن اینکارو کردم؟ینهینه با نشستن دستی روت شانه اش از حالت منگی اش هارج شد. صدایی را نزدیک به هود شنید رئیس گفت :< به گروه هوش اومدت. < نگایر را به نگاه هاکسممتریر دوهت ی سممعی کرد حرفی بزند ی لب زد اما صدایی از دیانر هارج نشدب سرش را زیر انداهت و نگایر را از هاکسترت  مصممنوعی اهه کردم و گفته : <بیرون کردن چیه؟ی دوسمممت ندارم قاطی این موضوع بشین>. تارا با لحن ناراحتی گفت :< سممامان من زندگیه رو بهت مدیونمچطور انتظار دارت ولت کنه؟> نگایه را بهر دوهته وگفته :< کیان رو از این ما رایا بکر بیرون ی یمین کارت دینت رو ادعا میکنه>. کیان هواسممت حرفی بزنه که دسممته رو آوردم بالا و گفته : <هوایشمما ادامه ندین.> سپس با لحن بشاشی گفته : <برات عروسیتون میام ی یادتون نره منه دعوت کنید>. کیان لبخند محزونی زد و به تارا هیره شد. بعد از چند دقیقه هداحافظی با میترا ی از عمارت هارج شدند. وارد اتاقه شدم. بمض سنگینی توت گلوم ا هوش کرده بود. حس می کردم یکی دو دسممتی گلوم را چسممبیده و حالا حالا یا هیال ریا کردنر را ندارد. رفتن کیان یه هوب بود یه بد. دوسممت نداشممته تنها بمانه در میان گله گرگی که برات پاره کردن حنجره ام به سمته در حرکتن. تقه ات به در هورد و صدات میترا بلند شد : <سامان میتونه بایات صحبت کنه.نمیتوانسته با بمض واب دیه ی نگایه به لیوانی که روت میز بود هیره ماند. یک نفس تمام محتویاتر را بالا رفته. تلخ بودنر آزارم داد اما بمضه فرو رفت. سرفه ات کردم و با صدات سردت گفته : <بیا داهل. < در باز شد و وارد شد. پشممت میز نشممسممته و به صممندلی رو به روم اشمماره کردم و زیر لب گفته :< بشینراحت باش. < روت صندلی نشست و با صدات که انی گفت : <میشه یه هوایشی کنه ازت؟> با قیافه کنجکاوت بهر هیره شدم و گفته : <البته> -میخوام بدونه آرشام کیه. نفس عمیقی کشیدم و با لحن بی تفاوتی گفته :< برات چی میپرسی؟> -بزار به پات کنجکاوت. چند لحظه به میز هیره شممدم بعد سممرم را بلند کردم و نگاه سممردم را به داهل چشمانر کشیدم ی با صدات هسته ات گفته : <من امشب یکه هسته اگه میشه> وسط حرفه پرید وگفت :< لطفا> پوفی کردم و بهر هیره شدم و زیر لب شروع به تعریف کردم :< هیلی وقت پیر دوست بودیه ی میشه گفت اون من رو وارد این باند کرد اما بعد از مدتی

دانلود فایل pdf

امتیاز 2.00 ( 1 رای )

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است

تصویر ثابت