سعادت عادت است آنرا پرورش دهید.
خانه » رمان اکشن » دانلود رمان چشم های جادویی نودهشتیا

دانلود رمان چشم های جادویی نودهشتیا

دانلود رمان چشم های جادویی نودهشتیا

دانلود رمان چشم های جادویی نودهشتیا

دانلود رمان چشم های جادویی نودهشتیا

 

دانلود رمان چشم های جادویی نودهشتیا

و بلا بگو..تنبل تنبلا بگو..موی بلند..روی سیاه..ناخن دراز..واه و واه و واه… ای خداااااا باز این آرمین گوشی منو دست
کاری کرد..آخرش من از دست این بچه سر به کوه و بیابون میذارم..
این دیگه کیه اول صبحی…گوشیمو ک دیگه داشت خودشو تیکه پاره میکرد ور داشتم ببینم کدوم بیشعوری منو از خواب ناز بیدار کرده ک
بلهههههه طبق معمول خروس بی محل…دکمه ی اتصال رو زدمو همونجوری ک رو تخت دراز کشیده بودم جواب دادم:هاااااا چیه باز اول
صبحی؟؟؟؟تو خواب و خوراک نداااااری نه؟؟؟؟مردی؟؟؟؟جواب بده دیگهههههه.. -چتهههه بابا آروم
یواش…دودیقه زبون به دهن بگیر خووو…یه نگا به ساعت انداختی اصن صبحی؟؟؟؟تو خواب و خوراک نداااااری نه؟؟؟؟مردی؟؟؟؟جواب بده دیگهههههه.. -چتهههه بابا آروم
یواش…دودیقه زبون به دهن بگیر خووو…یه نگا به ساعت انداختی اصن خرس گنده؟؟؟؟ساعت از یازده هم گذشته..خیر سرمون امروز با شرکت
ایران پایا قرار داریم اون وقت تو کپه مرگتو گذاشتی غرهم میزنیییی؟؟؟؟ -وااااای پژمان بدبخت شدم زود تر نمیتونستی
بگی؟؟؟؟
یه نگا به ساعتم انداختم و زدم تو سرم..پژمانم اونور خط یه سره غر میزد که آقا طلب کارم هستن وحالا بیا و خوبی کن و این چرت و
پرتا…گوشیو روش قطع کردم تا کمتر زر بزنه. پریدم سر کمد لباسام.یه دست کت و شلوار شیک انتخاب کردم و همین که میخواستم بپوشم یهو
در با صدای وحشتناااکی باز شد…رسماً سکته کردم…آرمین با دست وصورت شکلاتی وارد اتاق شد و جیغ کشید:آروییییییین چرا بیدار شدی
خودم میخواستم بیدارت کنممممممممم… گودزیلا..دستمو گذاشتم رو گوشمو مثل خودش با داد گفتم:آرمین سرم رفت ساکت شو
دیگه بچه… آرمین دستشو زد به کمرش:سر من داد نکشااا مامان گفت بیام بیدارت کنم لنگه ظهره خیر سرت رییس
شرکتی…
باچشمای از کاسه در اومده داشتم نگاش میکردم…این بچه چه رویی داره…داشت از در میرفت بیرون که منم دوباره مثل خودش دستمو گذاشتم
رو کمرم:واستا ببینم تو باز زنگ گوشی منو دست کاری کردی؟؟؟ یه لبخند دندون نما زدو سرشو به نشونه ی اره
تکون داد…خندم گرفت..چقدر این بچه شیطوونه الحق که گودزیلاست..رفتم جلو طبق عادت همیشگیم لپشو کشیدم و گفتم بدو تا
نکشتمت…لبخندش شدت گرفتو با هیجان جیغ زدو دویید تو اتاقش..مامانم سرشو از آشپزخونه بیرون آورد:سلام پسرم بیدار شدی؟ پ
ن پ هنوز خوابم اینم روحمه که دارین میبینین…بروش لبخند زدم:سلام بر مادر گرام..صبح عالی متعالی..
-صبح تو هم بخیر آروین جان..بیا مادر..بیا صبحونتو بخور ای جان صبحونه..وای که چقدر گرسنم بود..داشتم
میرفتم سرمیز صبحونه که گوشیم زنگ خورد..حسنی نگو بلا بگو….پووووف یادم باشه در اولین فرصت صدای زنگشو عوض کنم…اول خواستم

 

دانلود فایل pdf

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است

تصویر ثابت