خانه » داستان » داستان کوتاه رایین نودهشتیا
داستان کوتاه رایین نودهشتیا

داستان کوتاه رایین نودهشتیا

داستان کوتاه رایین نودهشتیا

داستان کوتاه رایین نودهشتیا

داستان کوتاه رایین نودهشتیا

نام‌ داستان: رایین
به قلم: Hengameh.b
مقدمه:
هر شخصی در زندگی خود اهدافی دارد که در پی رسیدن به آن ها، باید مسیرهای گوناگونی را پشت سر بگذارد و تجربه های بسیار بیندوزد. چه بسا روزی بتواند با اراده و تفکر، به اهدافش جامه عمل بپوشاند. شاید مسیر رسیدن به هدف، کوتاه و یا بلند باشد؛ اما مطمئناً روزی به مقصد خواهد رسید!
خلاصه:
پسری از روستایی کوچک در پی دنیایی از انسان های خردمند سفری را آغاز می کند که برایش درسی بزرگ در پی دارد.
شروع داستان:
در حصار کبیری اسارت می کشیدم، حصاری که برای ذهن فعالم بیش از اندازه ناچیز بود.

پیشنهاد ما

رمان آلاله |f_nassari کاربر انجمن نودهشتیا

رمان سرکار خانم وروجک | M@hta کاربر انجمن نودهشتیا

مردم این جا به فکر همه چیز بودند و هیچ فکری نداشتند، ذهنشان هر چیز بیهوده را به چالش می کشید و هر چیز تفکر آمیز را رد می کرد.
خوب می دانستم دلیلش چیست! تقصیر خودشان هم نبود؛ اما به این حصار عادت کرده بودند و به یاوه های ذهنیشان خو گرفته بودند.
مردم این دیار، در جهل دست و پا می زدند و من، در میان جاهلانی که خود را عاقل طلقی می کردند.
عمده ترین مسئله ی جامعه ی نسبتاً کوچکشان این بود که حاضر به پذیرش خبط و خطای خویش نبودند و خود را بخرد ترین عالم می دانستند.
بی آن که بدانند، در هنگامی که خود را برترین می خواندند درست در جایگاه بدترین قرار دارند؛ اما من… منی که هرگز نتوانستم مانند آن ها باشم، منی که در این روستا و دیار جز رنج دانستن، هیچ دغدغه دیگری نداشتم.
روز و شب در فکر این بودم که چگونه به دیگران تفکر و اندیشه بیاموزم و شب و روز به این فکر بودم که چرا این مردم، حاضر به پذیرش ناشی گری های خود و فاصله گرفتن از عقاید عتیق و بلا استفاده ی گذشته نیستند؛ اما تمام این افکار جز اشغال ذهن و سختی زندگانی پوچ و تهی می نمود.
شبی از شب ها که مانند همیشه در حال تفکر بودم و مغزم دستور خاموشی به دیدگان را صادر نمی کرد، تصمیم خود را گرفتم.
ماندن جایز نبود و رفتن مجاز می بود.
از جا برخاستم.
یادگاری از محنت این شهر، در کوله بار سفرم جایی نداشت.
خاندان کانا و بی اطلاع نیز درمانی بر درد هایم نبود.
بنابراین خالی از ادات و مایحتاج سفر، شروع به حرکت کردم، حرکت به سمت رویا های ناتمام و خواسته های بی انتهایم، حرکت به سوی جایی که انسان هایی با افکار بزرگ را در خود جای داده باشد.

 

پیشنهاد نودهشتیا

دکلمه صوتی دفترچه ده برگی نودهشتیا

دانلود رمان بگو که رویا نیست نودهشتیا

منبع:romansara.org منبع:romankade.com
17+
امتیاز 3.00 ( 2 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. از ۱۰ نمره میشه بش۷داد خیلی هم قشنگ نبود

    2+

*


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است