خانه » دانلود رمان pdf » دانلود بگو که فقط مال منی نودهشتیا
دانلود بگو که فقط مال منی نودهشتیا

دانلود بگو که فقط مال منی نودهشتیا

دانلود بگو که فقط مال منی نودهشتیا

دانلود بگو که فقط مال منی نودهشتیا

دانلود بگو که فقط مال منی نودهشتیا

تب ان روزش راناشی ازخستگی بیان کردتامادرش وپدرش نگران نشوندروزهاگذشت واوکم کم بیخیال تهدیدایلیا شده بود انگارحق باسمانه بوداوفقط عصبانی بودهمین.ظهراماده شد که به

پیشنهاد ما

رمان “مجنون فرهاد” / ” زهرا فرحانی” کاربر انجمن نودهشتیا

رمان هر روز | zarasab کاربر انجمن نودهشتیا

کتابخانه برودشلوارلی ابی تیره ومانتوی سفیدوشال قرمزش راپوشیدوازدرخانه بیرون رفت بااینکه تابستان بوداماهوابارانی بود البته این دراستان گیلان که یک استان شمالی است کاملاعادیست باران شالش راکمی جلوکشید وسرعتش رابیشترکردبایدهرچه سریعتربه کتابخانه میرفت میخواست کتاب های جدیدسال تحصیلی اش رابخردومانندکودکی دبستانی هیجان داشتواردکوچه ی خلوتی شدتامیانبربزندوزودتربرسدکه ناگهان ماشینی جلویش پیچیدومحکم ترمزکردباران ترسیده به ماشین روبرویش نگاه کردیک پورشه ی مشکی رنگ…خواست برودکه درسمت رانندبازشدوراهش راسدکردپسرجوان وقدبلندی پیاده شدوروبه باران باغرورگفت:باران خانوم؟باران باتعجب به اونگاه کردصدایش عجیب اشنابودسرش راتکان دادوگفت:بله،شماکی هستید؟پسرجوان عینک افتابیش راازچشمانش برداشت وباابهت گفت:من ایلیام،ایلیاکاویانی فکرکنم هموبشناسیم درسته؟ قلب باران مانندپرنده ای که خودش رابه قفس میکوبد تندوخشن میزددستانش یخ کردوتنش داغ شد ترسی که داشت به سراغش امده بود.باپاهای لرزان عقب عقب رفت تافرارکنداماایلیاخودش رابه اورساندوگفت سوارشوباران باتعجب به اوخیره ماندوسرش رابه چپ وراست تکان داد ایلیاپوزخندی زدوگفت:عادت ندارم حرفم رودوبارتکرار کنم سوارمیشی یابه زورسوارت کنم؟باران ترسیده اب دهانش راقورت دادوخواست فرارکندکه انگارمردجوان ذهن اوراخواند وبازوانش دردستش گرفت واورا داخل ماشین انداخت خودش هم سوارشد وحرکت کردشیشه های ماشین دودی بودودخترک نمیتوانست ازدیگران کمک بخواهد بااضطراب به اونگاه کردایلیا پوزخندتلخی زدوگفت:نگران نباش نمیخوام بخورمت فقط میخوایم یکم حال کنیم قول میدم فقط یه کوچولوباشه نترس جوجهوخنده ی شیطان واروبلندش ناقوس مرگ رادروجودبارانه ۱۷ساله تداعی میکردباران اب دهانش راباترس قورت داد وبه درماشین چسبیدترس تک تک سلول هایش رااحاطه کرده بودوچقدرنفس کشیدن برایش مشکل شده بود….ماشین جلوی درب بزرگی قرمزرنگ استادایلیا درراباریموت بازکردوماشین راداخل برد همانطورکه به ته حیاط نزدیک ترمیشدندساختمانی که مشخص بودویلایی برای تفریح است نمایان شدباران به اطرافش نگاه کردباخودش گفت:وای خدای من اون…اون منواورده خونه خالیازفکری که درسرش گذشت به وحشت افتادوبه ایلیا که دستورپیاده شدنش راداده بودنگاه کردمردجوان بادیدن ترس دخترک شادشدودردلش انگارجشنی برپابوداماظاهرش راحفظ کردوجدی به دخترک خیره شدوگفت:همراه من بیا.وخودش جلوترحرکت کردباران باتمام ترسش اماهمراه باغرورفریادزد:من باتوهیچ جانمیام الانم بر میگردم خونه ازتوهم نمیترسمپاهای لرزانش راباتمام توان حرکت دادوخواست به سمت درب خروجی برودکه موهایش ازپشت کشیده شد

پیشنهاد نودهشتیا

دانلود رمان مثل هزاران زن دیگر نودهشتیا

دانلود رمان آسانسور نودهشتیا

منبع:romansara.org منبع:romankade.com
89+
امتیاز 3.83 ( 12 رای )


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است