خانه » داستان » دانلود داستان جادوی درون نودهشتیا
دانلود داستان جادوی درون نودهشتیا

دانلود داستان جادوی درون نودهشتیا

دانلود داستان جادوی درون نودهشتیا

دانلود داستان جادوی درون نودهشتیا

دانلود داستان جادوی درون نودهشتیا

نام :جادوی درون
نویسنده: atena_tf (آتنا تفنگدار) کاربر انجمن نودوهشتیا
ژانر :تخیلی
خلاصه: داستان از آنجایی شروع می شود که سالی، برای مراسم دفن شوهر عمه رُزا با پدر و مادرش همراه می شود. خانه عمه رزا در دهکده ای متروکه، که تنها ساکنینش عمه رزا و دو خانواده دیگر هستند، قرار دارد.
همین که ماشین به جاده فرعی و خاک آلود پیچید، سالی با غرولند گفت :

دانلود رمان نودهشتیا
_واقعا مسخره است! هیچ کس تو این دهکده زندگی نمی¬کنه. خیلی دوست داشتم علت این همه مقاومت عمه و شوهرش رو می‌فهمیدم.
اریکا: بس کن سالی! فقط قراره امشب اینجا بمونیم. قول می¬دم فردا بعد از ظهر، خونه باشی.
_می¬دونم مامان اخه شما بگو اینجا چه جذابیتی داره؟
جک که تا آن لحظه ساکت بود زبان به سخن گشود: اینجا پر از جذابیته؛ ولی تو هیچ وقت ندیدی چون نخواستی که ببینی .

سالی، با غیظ پنجره را کمی پایین کشید و سعی کرد در آن تاریکی اطرافش را ببیند. جاده خاکی بعد از ۱۵ متر به جنگلی منتهی می شد و حال سالی نسیم خنک را احساس می‌کرد.
جک، ماشین را مقابل خانه رُزا متوقف کرد. خانه با بافت چوبی و سنتی بود و از نظر سالی اصلا جذابیتی نداشت. بدون حرکت نشسته بود و قصد پیاده شدن نداشت. تا اینکه جک گفت:
_سالی بلند شو! لطفاً از این ادا ها در نیار و منو عصبی نکن.
سالی پفی کرد و پیاده شد. شانه های افتاده و کوله ای در دست که بند هایش روی زمین کشیده می شد، نشانه بی حوصلگی اش بود. از پله ها بالا رفت. اریکا متذکرانه گفت:
_سالی یادت نره سلام بکنی!
سالی بدون آنکه به سمت مادرش بازگردد کلافه با فشردن دندان هایش روی هم گفت :
¬_مامان من دیگه ۱۷ سالمه. فکر نمی‌کنی الان وقت این حرف ها نیست؟
سپس نگاهش را به مادرش داد. اریکا با لبخند تصنعی، گفت :
_چون خسته و خواب آلودی فقط خواستم یاد آوری کنم.
سالی با حرص چند ضربه به در کوفت و زیر لب ادای عمه رُزا را در آورد :

حتما بخوانید

دانلود رمان سر نوشت

داستان کوتاه دنیایی دیگر

 

منبع:romansara.org
17+
امتیاز 3.50 ( 2 رای )


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است