خانه » داستان » دانلود داستان دختر گرگینه نودهشتیا
دانلود داستان دختر گرگینه نودهشتیا

دانلود داستان دختر گرگینه نودهشتیا

دانلود داستان دختر گرگینه نودهشتیا

دانلود داستان دختر گرگینه نودهشتیا

دانلود داستان دختر گرگینه نودهشتیا

خلاصه:داستان یه دختر…دختری که در جنگلی مخوف چشم هاش رو باز می کنه و جا پای پدر و مادرش می ذاره!دختری که مهم تر از همه چیز دختر نیست!گرگه…گرگینه!از پدری گرگینه و مادری که به ملکه مرگ شهرت داشت…
جلد اول: ملکه مرگ

پیشنهاد ما

رمان کامل شده (سرزمین چشمات) (نازنین برازنده)

رمان کامل شده ی ویلای متروکه|سارا ایزدی کاربر انجمن نودهشتیا

*راوی*
مه غلیظِ تیره رنگی سر تا سر جنگل را پوشانده بود. نوایی دل خراش در سراسر جنگل درحال پخش بود.
آوایی دردناک که تنها متعلق به یک کودک بود. نوزادی که تنها بر سطح این کره عظیم رها شده بود.
کودکی که بعد از نابودی پدر و مادرش هویدا شد! از گلبرگ های رز سیاهی که آمیخته به خون پدر و مادرش بود.
گلی، که هر گلبرگش حاصل درد و رنج ملکه ای بود! ملکه ای، که به ملکه مرگ شهرت داشت. دختری که نوجوانی اش را، جوانی اش را و تمام عمر نداشته اش را در جنگلی مخوف سر کرد و با آمدن پسرکی گرگینه، گویی دوران تبعید اش به سر آمده بود؛ اما حیف! حیف از آن که مدت آزاد بودنش بسیار اندک بود و اکنون زندگی زیبا را در جهان دیگر آغاز کرده است. حال دخترکش میان این جنگل اسیر شده، دخترکی که شاید؛ همچون پدر و مادرش باشد.
صدای فریادهای دلخراش کودک در سراسر جنگل، طنین ناراحتی و اندوه می انداخت. بعد از رفتن مادربزرگ، کل جنگل دوباره جامه سبزش را به تن کرده بود و همچون نو عروسی می درخشید.
مشخص نبود، چندین ساعت از آن اتفاق گذشته است. شاید ماه ها و سال ها گذشته باشد، یا شاید سالیان دراز است، که دقیقه ها در حسرت چرخش هستند!
آن نوزاد، انگار با فریاد های کودکانه اش قصد داشت، به جهان پر رمز و راز بفهماند، که اویی هم در این دیار وجود دارد و اویی هم هست! که شاید او نیز زاده ملکه مرگ باشد! شاید او هم گرگینه باشد و شاید…
صدای خش خش برگانی که انگار می خواستند با جیغ کشیدن بر زیر پاها، رنگ های سرخ و زردشان را به رخ هستی بکشند، بر سکوت ناهنجار گریه های کودک افزوده شد و شاید این ورقی باشد، از زندگی آن دخترک به سمتی روشن! شاید این راهی که به سوی او باز شده، آینده ای پرنور و خوشی را برایش رقم بزند.
کودک قصد آرام شدن نداشت! گویا می خواست گلوی خویش را بدرد؛ تا تنها به جهان بی کران وجودش را اثبات کند و انگار در این کارش موفق بود!
زنی با جامه سرخابی از لای بوته ها خارج شد. زنی که از طرز لباس هایش مشخص بود، از اهالی محلی و روستایی است.
آن زن محلی با دیدن کودک حیران شد. با احتیاط و قدم های شمرده خودش را به او نزدیک کرد.

پیشنهاد نودهشتیا

دانلود رمان لرد سوداگران نودهشتیا

دانلود رمان مهبد نودهشتیا

منبع:romansara.org
31+
امتیاز 4.53 ( 15 رای )


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است