خانه » داستان » دانلود داستان همه تنهایی ترانه نودهشتیا
دانلود داستان همه تنهایی ترانه نودهشتیا

دانلود داستان همه تنهایی ترانه نودهشتیا

دانلود داستان همه تنهایی ترانه نودهشتیا

دانلود داستان همه تنهایی ترانه نودهشتیا

دانلود داستان همه تنهایی ترانه نودهشتیا

نام کتاب:همه تنهایی ترانه
کاربرنودوهشتیا manizh_gh:نویسنده
ژانر:عاشقانه,هیجانی

خلاصه داستان: همه تنهایی ترانه، داستان دختریست که در اول جوانی با نا ملایمتی های زیادی مواجه می‌شود. آن‌قدر ناگهانی روند زندگی‌اش تغییر می‌کند، که خودش هم حیران می‌ماند از نبودن‌ها، جا زدن های اطرافیان. ولی تصمیم می‌گیرد که خودش بایستد در مقابل همه‌ی مشکلات. با یک تصادف، مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کند… .

_ یک، دو، سه. بلندش کنید!
_ مراقب باشید به در و دیوار نخوره! هی پسر! محکم بگیرش، اگه بیوفته از دستتون، مردین!

دانلود رمان عاشقانه نودهشتیا

_ مگه نون نخوردی مردک؟ محکم بگیر گاز رو!
با اعصابی خورد، روی تک صندلی میز ناهار خوری، که بی شک این صندلی هم باید می‌رفت، داشتم به صحنه رو به روم که تاراج رفتن زندگیم بود، نگاه می‌کردم. صدای آقای رحمدل بد جوری عصبی ترم می‌کرد! هه! آقای رحمدل! اصلا دلش به فامیلیش ربطی نداره؛ بیشتر بهش آقای بی‌رحم می‌خوره تا رحمدل!

 

توی همین فکرا بودم که یهو دیدم رحمدل به سمت اتاق خواب بابا و مامان رفت. سریع به سمتش دویدم و جلوی در ایستادم:
_آقای رحمدل، این‌جا چیزی نیست که به‌دردت بخوره؛ فقط یه تخت هست که می‌تونی ببریش. بقیه لباسا و خاطرات بابا و مامانمه که نمی‌ذارم بهشون دست بزنی.
با اون قد کوتاه و هیکل چاق، به زور تا سر شونم بود. کمی منو کنار زد و داخل اتاق شد؛ به اطراف نگاهی کرد. وقتی دید واقعا چیز به درد بخوری دستشو نمی‌گیره، با صدای بلند که بی شباهت به نعره هم نبود، به کارگرا گفت بیان تخت رو هم ببرن.
به سمت در خونه رفت و یه نگاه کلی به همه جا انداخت.
رحمدل:_ به بابات بگو همیشه انقدر مهربون نیستم که فقط وسیله هاشو ببرم. بهش بگو فقط کافیه دستم بهش برسه!
رحمدل رو به کارگرا:_ تخت رو هم بیارید بار خاور کنید؛ تمومه کار.
با تموم شدن حرفش، از در خونه خارج شد. نفسمو عصبی بیرون فرستادم. واقعا چرا این‌طوری شد زندگیم؟ از این خونه با وسیله های قشنگ و پر از وسیله های لوکس، فقط خونه خالی باقی مونده! به سمت اتاقم رفتم. خنده دار بود؛ حتی لباسامم روی زمین ریخته بود! فکر کردم یعنی یه کمد لباس هم به درد رحمدل می‌خورد؟!

این کلافگی ها و رفت و آمد رحمدل، خیلی وقت بود که ادامه داشت؛ این بار دیگه تیر آخر رو زده بود و خونه رو خالی کرده بود. نمی‌دونم باید بگم، حرف داره یا نه! اما هر چی باشه یه روزی دوست بابا بود و با ما رفت و آمد داشت. نباید با بچه دوستش این کارو بکنه.

حتما بخوانید

دانلود داستان بهار در زمستان

دانلود رمان لیانا

منبع:romankade.com
26+
امتیاز 4.25 ( 4 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. سلام چطور باید دانلود کنم واسه موبایل؟

    1+

*


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است