برخي برده به دنيا مي آيند، ديگران برده مي شوند و باز عده اي به سوي برده داري جذب مي شوند.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » رمان اجتماعی » دانلود رمان ارث بابا بزرگ نودهشتیا
دانلود رمان ارث بابا بزرگ نودهشتیا

دانلود رمان ارث بابا بزرگ نودهشتیا

دانلود رمان ارث بابا بزرگ نودهشتیا

دانلود رمان ارث بابا بزرگ نودهشتیا

دانلود رمان ارث بابا بزرگ نودهشتیا

دانلود رمان ارث بابا بزرگ نودهشتیا

سروش گفته بهت بگم اگه ایندفعه رو نیای دیگه حق نداری اسم سفر دسته جمعی رو بیاری.
اخم کردم و گفتم:
– سروش غلط کرده! بهش بگو هروقت مینا سوار ماشین تو شد اون موقع حرف مفت بزن.
محدثه با کنایه گفت:
– جرات داری خودت بهش بگو.
با غرور گفتم:
– تو که میدونی من جلوی هیچکی کوتاه نمیام!
با قهقهه گفت:
– به جز اون پیر خرفت.
با خنده گفتم:
– کوفت. بای.
و به تماس خاتمه دادم و روی تخت دراز کشیدم. خب مینا خانوم این دفعه رو هم پیچوندی، باز به خاطر کی؟ به خاطر اوامر آقا جون.
در حالی که زیپ سویشرتم رو باز می کردم ذهنم هم به سمت اموالی رفت که قراره به زودی به نامم بشه، لبخندی روی لبم نشست و گفتم: خدا کنه ارزشش رو داشته باشه. ببینم اون موقع هم کسی به خاطر حرف گوش کنی از آقاجون مسخره ام می کنه یا نه!
ابروهام که حالا دمش رو کوتاه کرده بودم و به قول مامان گند زده بودم بهش رو بالا دادم و دنباله های خط چشمم رو میزون کردم، واسم فرقی نمی کرد که قراره کجا برم، چه عروسی چه جمع دوستانه و چه مجلس ختم و چه حالا که با آقای سعیدی قرار دارم، همیشه آرایشم تکمیل بود و درست یک ساعت وقتم رو می گرفت، گاهی اوقات تو خونه هم آرایش می کردم، نه اینکه ظاهرتوانایی ها هم به دست سواري و
خودم بد باشه اما عادت کرده بودم، خب هر کاری نکنی قیافه ی آدم با آرایش قشنگ تره. پالتوی یشمی رو که بلندیش کمی بالا تر از زانوم بود رو تنم کردم و در آخر شال بافت دو تیکه ی سبز و لیموییم رو سرم انداختم و بعد از برداشتن سوییچ ماشین و کیفم از اتاقم بیرون رفتم. البته ماشین خودم نه چون هفته پیش سر لج با سروش کورس گذاشتیم و کوبونده بودمش به جدول و حالا با ماشین مامان که خودش گواهی نامه نداشت این ور اون ور می رفتم. مامان تو راه پله بود با دیدنم با حرص گفت: حیف که سعیدی سنش زیاده و گرنه حتما میگرفتت.
با خنده لپش رو بوسیدم و گفتم:
– قربونت برم خودتو ناراحت نکن. منشیش که جوونها
مامان با حرص جای رژ لبم که روی صورتش مونده بود رو پاک کرد و گفت:
– دختره ی پررو
بی توجه به غرغرهاش از پله ها پایین رفتم و کفش هام رو از جاکفشی برداشتم، یه چیزی توی سیستم زندگیم هست که هیچ وقت تغییر پیدا نکرده، چه کودکیم و چه حالا که به فوق دیپلم تربیت بدنی بودم و اون اینه که تحت هیچ شرایطی خبری از کفش های پاشنه بلند نیست. همیشه کفشهام کتونیه و دیگه اگه بخوام لباس دخترونه بپوشم کفش هام شاید کتونی نباشه اما باز هم اسپرته، حالا شاید مدل ورنگش فرق کنه اما…
BMW سفید مامان رو از حیاط خارج کردم و به سمت دفتر وکالت سعیدی رفتم. درسته که به حرفهای آقاجون اعتمادی نبود اما سعیدی رو قبول داشتم، خودم رو آماده کرده بودم که تا چند روز آینده به پول قلبمه بره تو حسابم و سند کلی ملک و املاک به نامم بشه، در حالی که لبخند پت و پهنی روی لبم بود ماشین رو توی پارکینگ ساختمون پارک کردم و به طرف آسانسور رفتم، بعد از زدن دکمه طبقه سه گوشیم رو هم از جیب پالتوم در آوردم، محدث پیام داده بود، بازش کردم:
– هنوز هم تصمیمت قطعیه؟ نمیای؟
قرار بود بعد از ظهر حرکت کنن. با اینکه مربی جایگزین پیدا کرده بودم اما از ترس اینکه تو این یه هفته یه وقت تصمیم آقاجون عوض بشه و ارثیه دود بشه گفته بودم نمی رم، حتی امروز که
این کتاب درسایت نگاه دانلوداماده شده

 

امتیاز 4.00 ( 4 رای )
اشتراک گذاری مطلب

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است