شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷
http://forum.98iia.com/
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان اقلیما نودهشتیا
دانلود رمان اقلیما نودهشتیا

دانلود رمان اقلیما نودهشتیا

دانلود رمان اقلیما نودهشتیا

دانلود رمان اقلیما نودهشتیا

دانلود رمان اقلیما نودهشتیا

 

دانلود رمان اقلیما نودهشتیا

می خواستم به اتاقم برم که فاطمه گفت :نرو تو اتاق .برو استقبالشون.
با هم به اسقبالشون رفتیم .جمعیت تقریبا زیاد بود .اصولا جلسه ی معارفه فقط خانواده های دو طرؾ هستند ولی انگار این ها قضیه رو خیلی جدی گرفته بودند .بعد از کلی ماچ و بوسه و تعارؾ با هم وارد خونه شدیم .بین اون همه جمعیت فکر کنم اصلا به حامد سلام نکردم .حنانه هم مثل آدمای عصا قورت داده اومده بود.
بعد از نشستن مریم خانم تک تک کسایی که اومده بودند و معرفی کرد .مامان هم آبجی هارو معرفی کرد .حامد تا اونجایی که ممکن بود سرشو پایین انداخته بود .چقدر فرق بین حامد و سیاوش بود.
فریبرز سینی چای رو دور می گردونه .امیر شیرینی تعارؾ می کنه.
زندایی حامد با دیدن کارکردن دامادامون گفت :عروس خانم باید از خانواده ی شوهرش پذیرایی کنه!
بعد هم ریز خندید.
مامان آروم به مریم خانم که کنارش نشسته بود گفت :مرد زیاده .زشته اقلیما هی خم و راست بشه.
از درون داشتم خودم رو می خوردم .ولی یه چیزی متعجبم کرد .مامان بالاخره اسمم رو درست بیان کرد!
فرزانه کنار حنانه نشسته بود و باهاش حرؾ می زد .افسانه با آرتین مشؽول بود و فاطمه هم با اذر خانم صحبت می کرد .درکل همه مشؽول صحبت با کسی بودند و فقط من و حامد یه گوشه نشسته بودیم .برخلاؾ حامد و بدون خجالت به همه گاه می کردم و سراپا گوش بودم که بقیه چی مگیند.
پدر حامد که برخلاؾ مریم خانم مرد لاؼر اندامی بود با تک سرفه ای رو به بابا کرد و گفت :جناب فرشباؾ بهتره بریم سر اصل مطلب!
بابا :اختیار دارید.
پدر حامد شروع کرد به صحبت .از ازدواج و سنت پیامبر حرؾ زد .چندتام حدیث خوند .از رسم و رسومات خودشون گفت که رسم ندارند دختر و پسر بیشتر از دوماه نامزد بمونند و از این حرفا.
حوصله ام سر رفته بود و کمی داغ کرده بودم .به نظرم نصؾ بیشتر حرفاش ارزش گوش دادن نداشت.
در آخر صحبتاش گفت :جناب فرشباؾ ما قصد داریم یک هفته یه زحمتی به عباس آقا بدیم و اینجا بمونیم تا این دو نفر هم بیشتر با هم آشنا بشند و بعدش مراسم عقد رو برگزار می کنیم.
با تعجب گفتم :فقط یک هفته؟!
همه به سمت من چرخیدند.
مریم خانم :آدم وسط حرؾ بزرگترش نمی پره.
:_معذرت می خوام ولی به نظرم یک هفته خیلی کمه!
در تمام این مدت حامد سرشو نیم سانت هم بالا نیاورد!
باباش که اشکارا اخم کرده بود گفت :همین یک هفته کافیه !تو همین یک هفته هم برای اینکه شیطان وسوسه تون نکنه حنانه خانم همیشه همراهتون میاد .چه بیرون باشید چه داخل خونه!
دیوونه شده بودم .حیؾ که دور از ادب بود و اگر نه همون جا بلند می شدم و می رفتم تو اتاقم .
انقدر از حرص گوشه ی روسریمو مچاله کرده بودم که چروک شده بود .آذر خانم کنار دستم نشسته بود .با دیدن این کارم گفت : مادر حرص نخور .فوقش میگی نه

 
با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

https://sapp.ir/98iaroman

به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
لينک دانلود اپليکيشن سروش
دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

اگر خواستار حذف این رمان از سایت هستید از بخش تماس با ما در ارتباط باشید.
امتیاز 3.17 ( 6 رای )
اشتراک گذاری مطلب


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است