هر انسانی مرتکب اشتباه می شود ؛اما فقط انسان های احمق اشتباه خود را تکرار می کنند.(سیسرون)
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
خانه » رمان جدید » دانلود رمان الماس جاودانگی نودهشتیا
دانلود رمان الماس جاودانگی نودهشتیا

دانلود رمان الماس جاودانگی نودهشتیا

دانلود رمان الماس جاودانگی نودهشتیا

دانلود رمان الماس جاودانگی نودهشتیا

دانلود رمان الماس جاودانگی نودهشتیا

دانلود رمان الماس جاودانگی نودهشتیا

زن ابرو در هم کشیده، نگاهی به من و سپس به ارداد انداخت: -میدونی که میتونم جزء جزء بدنتون رو از هم بدرم؛ پس به نفعتونه! گنگ درحالی که شناختی روی زن نداشتم، به ارداد نگاه کردم که گفت: -قبوله !فردا نیمهشب همینجا؛ حالا هم قبل اینکه سر و کلهی بقیه پیدا بشه، بزنین به چاک!

زن ابرو در هم کشیده، نگاهی به من و سپس به ارداد انداخت: -میدونی که میتونم جزء جزء بدنتون رو از هم بدرم؛ پس به نفعتونه! گنگ درحالی که شناختی روی زن نداشتم، به ارداد نگاه کردم که گفت: -قبوله !فردا نیمهشب همینجا؛ حالا هم قبل اینکه سر و کلهی بقیه پیدا بشه، بزنین به چاک! دختر در مقابل چشمان حیرتزدهی من و جولیان تبدیل به ببر شد و با غرشی میان درختان ناپدید شد .چیزی در ذهنم جرقه زد؛ اما کشیدهشدن دستم توسط جولیان فرصت بیشتر فکرکردن را به من نداد .با گامهایی بلند به طرف شهر حرکت کردیم و وقتی از جنگل خارج شدیم، با مکث برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم .جولیان دهان باز کرد که حرف بزند؛ اما غرش ببری که به طرفمان دوید، حرفش را تبدیل به فریادی کوتاه کرد. از جا پریده چند قدم عقب برداشتیم که ببر غرق در نور شد و سپس قد بلند زنی از میان نور پدید آمد .چشمان گشادشدهام چهرهی آشنای پیش رویم را از نظر گذراند؛ او بود !همان استادی که قبل از اخراجشدنم از مدرسهی رزمی زخمی کردم .با همان موهای نارنجی و چشمان عسلی خشمگین .اکنون پیش رویم ایستاده بود و با نگاهی کینهتوزانه من و جولیان را براندازمیکرد .جولیان با دهانی باز و چشمانی ترسیده به او مینگریست و بازویم را فشار میداد .آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم به خود مسلط باشم که با گامی بلند فاصلهی بینمان را طی کرد و در صورتم ایستاد . صورتمان کمتر از چند میلیمتر فاصله داشت و نفسهای تندش در صورتم میخورد .با لحن تهدیدکنندهای گفت: -به حساب تو هم بعدا رسیدگی میکنم. به جولیان نیمنگاهی انداخت و ابرویش را بالا انداخت .دوباره به چشمانم نگاه کرد و گفت: -تا فردا شب! تنهای به شانهام زد و از کنارم گذشت .نفسم را که تا آن لحظه در سینهام حبس بود به بیرون فرستادم که جولیان بازویم را ول کرد و گفت: -اینا دیگه کی بودن؟! نگاهی به چشمان پر از بهتش انداختم و به راه افتادم: -بیا تا بگم . *** ارداد: در خانهی مهسان بودم و قرار بود پس از صرف شام دوباره به درون جنگل برویم .هزاران فکر در سرم رژه میرفت و نگاهم هر از گاهی به بیرون از پنجره و هوایی که رو به تاریکی میرفت، چرخ میخورد .اتفاقات دیشب در سرم میچرخید و در فکر دست به سر کردن مهسان بودم

دانلود رمان جدید
رمان

دانلود رمان عاشقانه

رمان عاشقانه

دانلود کتاب بیشعوری

اشتراک گذاری مطلب

راهنما

درباره admin :

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. عالی بود دوست عزیز به نوشتن ادامه بدید،همچنان منتظر کار های بعدیون هستم


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است