آیا می پنداری که جسم کوچکی هستی ؟ولی درون تو جهان بزرگی نهفته است.(امام علی علیه السلام)
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » رمان ترسناک » دانلود رمان ان سوی مرداب نودهشتیا
دانلود رمان ان سوی مرداب نودهشتیا

دانلود رمان ان سوی مرداب نودهشتیا

دانلود رمان ان سوی مرداب نودهشتیا

دانلود رمان ان سوی مرداب نودهشتیا

دانلود رمان ان سوی مرداب نودهشتیا

نه بحث سر اینه که تو بعضی جاها خیلی بچه میشی…در ضمن خیلی وقته میخواستم این حرف رو بهت بزنم اما موقعیتش پیش نیومد…چون بعضی جاها دیدم تو خیلی بی تفاوت از کنار افرادی که کنارتن رد میشی – چون اگه رد نشم میگن دخالت کرد…قضاوت کرد…اونا که کمک کردنم رو نمیبینن …چرا باید اینکارو بکنم؟ …در ضمن من همچین چیزی که شما هم میگین نیس…به موقعش کمک هم میکنم اما واسه کسی که قدر بدونه آن روز از حرف بابا دلگیر شدم اما الان می بینم که بابا حرفش درست بود .من همیشه چشمم را روی افرادی که چشمشون پر از خواهش بود می بستم.البته برای دوستانم همیشه قیصر بازی در میاوردم اما افراد غریبه اصلا برایم هیچ اهمیتی نداشتند تا اینکه پای فرهاد به زندگیم باز شد. با دلگیری دست بابا را رها کردم و خودم تنهایی به سمت بوته های رز رفتم اما بابا انگار فهمید دلگیرم چون به سمتم آمد و دستم را گرفت. – چی شد؟ …مگه نمیگفتین زشته؟ – منم وقتی دخترم از دستم دلگیر باشه حرف مردم واسم اهمیتی نداره یک لبخند محو به پدرم زدم اما در حقیقت فکرم درگیر حرف بابا بود. – میدونم الان داری به حرفم فکر میکنی…تو هم حق داری…اما دخترم گاهی اوقات به حدی سنگدل میشی که منی که پدرتم تو رو نمیشناسم…منظور من از حرفم چیز دیگه ای بود…تو جزیی از همین مردمی هستی که بیتفاوت از کنارشون رد میشی…یه روزی یه جایی تو هم به مشکل برمیخوری…دوست داری مردم از کنارت با بیتفاوتی رد بشن یا دوست داری حداقل کمکت نمیکنن به دردت گوش کنن و بدون هیچ قضاوت و دخالتی تا شاید یکم سبک بشی…شاید توی این درد و دل کردنات واسه یه غریبه خودت راه حلی واسه این مشکلت پیدا کنی آن روز باز هم حرف بابا را نفهمیدم اما امروز می فهمم که حرف بابا بی تفاوت نبودن بود نه کمک کردن.بابا راست میگفت من گاهی اوقات سنگدل میشوم به حدی که امروز همراهم،کسی که تمام مدت این دو سال باهام بود،کسی که با اینکه اشتباهات من را میدونست اما به رویم نیاورد و سعی کرد آرومم کند،میخواهم این آدم را تنها بگذارم.اما این سنگدل بودن لازم است .لازم است تا خودم را پیدا کنم .لازم است که تا دوباره بتوانم سورا بشوم و اینبار نه با کمک کسی،بلکه خودم تنها .میخواهم ثابت کنم که این دختر فقط به ظاهر قوی و محکم نیست بلکه واقعا قوی و محکم است.میدانم در حق آن آدم ظلم است .در حق کسی که پای من و اشتباهاتم ماند .اما ظلم بیشتری به او میکنم وقتی او اینقدر من راضعیف و شکننده می بیند .مطمئنم او خودش هم میداند که به این زمان نیاز دارم. یک شاخه رز سفید چیدم و به دست بابا دادم. – یه رز سفید نشونه علاقه اس به طرف مقابل بابا با لبخند گل را گرفت اما من بی خیال نشدم و دو شاخه دیگر هم به سمتش گرفتم:سه تا شاخه نشونه احترامه

 

دانلود فایل pdfبا عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

https://sapp.ir/98iaroman

به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
لینک دانلود اپلیکیشن سروش
دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید


باکس دانلود
    امتیاز 5.00 ( 3 رای )
    اشتراک گذاری مطلب

    *

    code

    
    نودهشتیا
    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است