خانه » دانلود رمان » دانلود رمان ایست قلبی نودهشتیا
دانلود رمان ایست قلبی نودهشتیا

دانلود رمان ایست قلبی نودهشتیا

دانلود رمان ایست قلبی نودهشتیا

دانلود رمان ایست قلبی نودهشتیا

دانلود رمان ایست قلبی نودهشتیا

نام کتاب:‌ ایست قلبی
نویسنده: مقصوده بخشنده _کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: عاشقانه
<<www.98iia.com>>

مقد
دلم مردن می ‌خواهد! می‌دانی؟! حالا می‌ فهمم حالِ کسی را که شکست می‌خورد و همه شکستش را می‌بینند؛ می‌فهمم وقتی حتی نمی‌تواند سرش را بالا بیاورد، چه برسد به این که بخواهد در چشم تک تکشان نگاه کند. نمی‌داند‌ چه کسی برایش ناراحت است! چه کسی برایش افسوس می‌خورد و چه کسی برایش خوشحال است!
فقط دلم کمی مرگ می‌خواهد. نوعی مرگ که اول قلبم به روی هر عشقی بسته شود و بعد چشمانم به روی همه ی نگاه ها. نوعی مرگ؛ مثل ایست قلبی!

پیشنهاد ما

رمان ملینا | Soheila.D کاربر انجمن نودهشتیا

رمان پناه بی پناه قلبم| Eli1989 کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه:
آرام، دختر رمان ما که در شب عروسی اش، داماد ناپدید می‌شود و در پی ناپدید شدنش، اتفاقاتی روی می‌دهد که باعث فهمیدن مسائلی درباره امیر و همچنین شعله ور شدن دوباره عشق قدیمی آرام می‌شود.

********
زنگ موبایلم باعث تند شدن تپش قلبم شد.
_ امیر داره زنگ می‌زنه الهه جون. فکر کنم نزدیکه؛ آخه گفت چند دقیقه قبل از رسیدنش خبرم می‌کنه.
علامت سبز رنگ روی صفحه گوشیم رو چند بار با هیجان به خاطر این ناخن های بلندی که آرایشگر واسم گذاشته بود، لمس کردم تا تونستم تماس رو برقرار کنم.
_ جانم عزیزم؟
چند ثانیه بعد از گوش کردن به حرف های مرد پشت خط، نمی‌دونم نگاهم و حالت چهره ام چجوری بود که الهه با ترس به سمتم اومد و دستم رو گرفت.
الهه: حالت خوبه عزیزم؟ چیزی شده؟
شنیدم؛ اما زبونم بند اومده بود. موبایلم رو با دست های یخ زده و لرزونم کنار گوشم گرفته بودم و به حرف های اون مرد گوش می‌کردم. اشک هام پشت سرهم از چشم هام می‌ریختن. فکرکنم حرف های اون آقا تمام شد یا شاید هم دید، من حرف نمی‌زنم، فکر کرد قطع کردم؛ او هم تماس رو قطع کرد.
گوشی از دستم رها شد.
خانم آرایشگر با عجله دستم رو گرفت، که خودمم همراه گوشی روی زمین پخش نشم.
آرایشگر: عاطفه یه آب قند واسش بیار. چی شده عزیزم؟ چرا داری گریه می‌کنی؟ اتفاقی افتاده؟
به سختی بغض تو گلوم رو فرو دادم و گفتم:
_ می‌گه امیر نمیاد! می‌گه اصلا نیستش که بخوایم بیاریمش! اثری ازش نیست! خبری ازش نداریم.
الهه: چی داری می‌گی؟ مگه می‌شه؟ حتما واسه امیر اتفاقی افتاده! گوشیش دست اون آقا چیکار می کرد؟ اصلا اون کی بود؟
همینطور که گریه می‌کردم، گفتم:
_ خودش رو یکی از دوستاش معرفی کرد، گفت از امیر خبری نیست. مراسم باید کنسل بشه. حتی موبایلش رو هم نبرده. وای! یعنی آبرومون رفت؟ پس آبرو من و خانوادم چی می‌شه؟ به بقیه چی باید بگم؟ وای خدا مامانم! الهه تو بگو چیکار کنم!
الهه: نکنه دزدیدنش و اون مَرده هم الکی گفته باشه؟
آرایشگر: وای خدا مرگم بده! مطمئنی دختر؟ شوخی نبوده؟ دیگه شماره ای ازش نداری با خودش تماس بگیری؟
با حرف آرایشگر، امیدی به دلم برگشت. با دست های لرزونم شماره اون خطش رو که تو لیست تماس هام بود گرفتم. وقتی بعد از چند تا بوق آزاد، رد تماس شد، دوباره شمارش رو گرفتم.
این بار علاوه بر جواب ندادن، گوشیش رو هم خاموش کرد.
_ یا خدا! خاموشش کرد. یعنی چی الهه؟! واسه چی داره این جوری می‌کنه؟ حالا چیکار کنم؟ الهه با این آرایش و لباس کجا برم دنبالش بگردم؟ حالا چی جواب فامیل رو بدیم؟ کی به مامانم خبر میده؟

پیشنهاد نودهشتیا

دانلود رمان مجری محبوب من نودهشتیا

دانلود رمان دل من وسعت دریاست اگر بگذارند

منبع:romansara.org منبع:romankade.com
191+
امتیاز 3.44 ( 27 رای )

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. واقعا دارم حرص میخورم چرا وقتمو گذاشتم پای این رمان! البته میشه گفت کارا سودای ایرانی بود! داستانش کاملا شبیه سریال کارا سودای ترکیه ای بود با یه کم تغییر و گیج کننده و موقعیتهای خسته کننده و تکراری
    به خاطر رای بالا خوندم که اشتباه کردم توروخدا اول بخونید بعدا رای بدید

    7+


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است