هر انسانی مرتکب اشتباه می شود ؛اما فقط انسان های احمق اشتباه خود را تکرار می کنند.(سیسرون)
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان بمون کنارم نودهشتیا
دانلود رمان بمون کنارم نودهشتیا

دانلود رمان بمون کنارم نودهشتیا

دانلود رمان بمون کنارم نودهشتیا

دانلود رمان بمون کنارم نودهشتیا

دانلود رمان بمون کنارم نودهشتیا

دانلود رمان بمون کنارم نودهشتیا

شميم به شدت عصباني شد.ارميا پدرومادر اورا موردتوهين قرارداد وشایدهم مسخره مي کرد !نگذاشت حرفش را ادامه دهد..باخشم به چشمان او زل زد..به طوری که ارميا هم ساکت شد وشميم باجدیتي که تابه حال درخود سراغ نداشت تقریبا بلند بلند حرف مي زد: – شما هميشه حرمت مهموناتونو این جوری نگه مي دارین ؟با مسخره کردن وتيکه انداختن به جد وآبادشون ؟من اگه ازپدرومادرم تربيت یادنگرفتم درست،شما که ادعاتون ميشه تربيت حاليتونه چي؟لقمان ازتو یادگرفت یا ازمن ؟ازتو که دوتا مُرده رو هم که دستشون ازاین دنيا کوتاهه مسخره مي کني یا ازمن که درسلام دادن به جنعاب عالي کوتاهي کردم ؟ ارميا که ازدست او حرصش گرفته بود برای این که گوش شميم را بپيچاندگفت: – مي دوني چيه ؟!تاوقتي که اون مهمون سربار ومفت خور این خونه باشه من هيچي حاليم نيس !

وراهش را گرفت وازهمان راهي که آمده بود بازگشت وبيرون رفت.باصدای بهم خوردن محکم وباصدای درسالن شميم ازترس بالاپرید .همان موقع اولين ضربه را به روح وجسم حساس شميم واردشد واورا تا مرز جنون مي کشاند ارميا بالاخره حرف دلش را زده بود واین چيزی بود که شميم هيچ وقت نمي خواست ازدهان کسي بشنود همين جمله کوتا کافي بودتا روح حساس ولطيف شميم را که دختری تنها بودرا خدشه وارد کند.حالا به وضوح صدای زنگ غریبي رادرگوش خود مي شنيد.هنوز مات ومبهوت وسط سالن ایستاده بود وبه حرفهای ارميا فکر مي کرد.بغضي خفه درگلویش ریشه دوانده بود.دست برروی حنجره اش گذاشت وآن را فشارداد.اما انگارخالي شدن وازبين رفتن این بغض ازجایي دیگر نشات مي گرفت.خانه خالي بود واوتنها…اشکهایش روان شد .باصدای بلند ضجه زد وبي کسي وغربيي خودرا به گوش معبود یگانه اش رساند…. ****** – اِ شميم چرارومبل خوابيدی ؟چرا اینجا؟پاشو عزیزم پاشو برو تواتاقت بخواب… شميم که ازصدای الميرا جاخورده بود ازروی زمين بلند شد وروبه همه سلام کرد.اشک هایش خشک شده بود برای همين باگفتن ببخشيدی راه اتاقش را پيش گرفت وازجلوی چشمان متعجب خانواده دادفر ردشد.اصلا نفهميد چطور مسافت سالن تااتاقش را طي کرد ! درخواب وبيداری وبدون درک!درواقع حوصله هيچ چيز وهيچ کس را نداشت دلش مي خواست روزمرگش فرامي رسيد وخيلي راحت به آغوش پدرومادرش دردیار ابدی مي پيوست اما سرنوشت انسان ها هميشه به کام آنها نبوده ونخواهد بود. درمورد شميم… سرنوشت او به دست قلم زن ماهرهمه ی انسانها رقم مي خورد واو مایوسانه ازقلم زن سرنوشت خود درخواست مي کرد تا سرنوشتش را روبه پایان بنویسد.حرفهای ارميا تاثير بدی درروحيه شاداب شميم گذاشته بود واوکه درروزهای اول زندگيش درآن خانه احساس خوشبختي مي کرد حالا با کنایه ی آن پسرخودخواه نه تنها خود را سربار خانوده دادفربلکه سربار این دنيا وزندگي مي دید.گاهي به سرش مي زد بي خبر ازآن خانواده دست بکشد وآن جا را ترک کند وبه جایي برود که عرب ني انداخت.اما وقتي به عاقبت بي فرجام آن کار مي اندیشيد ذهنش را ازتمام افکار پاک مي کرد.آن شب سرميز شام حاضر نشد ودرجواب الميرا که پياپي علت رفتارهای اورا مي پرسيد سردرد را بهانه کرد.ترجيح دادزودتربخوابد تاازهرچقدرعذاب های دنيا وافکار مسموم بود خارج شود.

 

 

دانلود فایل pdf

باکس دانلود
    امتیاز 3.43 ( 14 رای )
    اشتراک گذاری مطلب

    *

    code

    
    نودهشتیا
    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است