باورها و ارزش‌ها، بهترين راهنما و مشاور زندگي شما هستند.(آنتوني رابينز)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان به سبزی دستهای تو نودهشتیا
دانلود رمان به سبزی دستهای تو نودهشتیا

دانلود رمان به سبزی دستهای تو نودهشتیا

دانلود رمان به سبزی دستهای تو نودهشتیا

دانلود رمان به سبزی دستهای تو نودهشتیا

دانلود رمان به سبزی دستهای تو نودهشتیا

 

دانلود رمان به سبزی دستهای تو نودهشتیا

_بنا به ددیلی …دختره نمی دونه علی ش لش چیه…

ابروهای پری رفت باد….و به مریم نگاه کرد..مریم شببونه ها رو باد انداخت…

مریم: ولی آی دلم خنک می شببه تنها کسببیه که از پس علی بر میاد و تو رو می ایسته…سعید ادای علی رو در میاره زمانی که می خواد بره منت کشی..به حق کارای نکرده..

همگی خندیدن…

در باز شبببد و علی با موهای بهم ریخته و گرم کن تو چهار چوب در بود….عصبانی بود…سریع خنده شون رو جمع کردن..

صبص پرواز دارم…فقط چند ساعت ورت خوابیدن دارم…خونه ۴_وارعا که من رو گراشتید رو سرتون…

این رو گفت در رو بست…هر سه تا زن سرشون رو تو بالش کردن تا شدت رهقه هاشون کم بشه…
Created روز گرشببته بود…علی فقط زمانی که رسببیده ۲ نازیلا به گوشببیش نگاه کرد… داده بود و بعد گوشببیش خامو بود..مادر رو با کلی اشببک و آه smsبود راهی کربلا کرده بودن …توی خونه برای خود راه میرفت و آواز می خوند..

گوشیش بلند شد به خیال اینکه علی پرید..اما باز هم یه شماره sms صدای بود…یعنی ۶ ناشناس با یه صفحه خالی..دیگه داشت می ترسید از دیشظ این سببیاوشببه…رفت در و رفل کرد…بیا علی خان می گی هرچی شببد بگو..آخه هسببتی که بگم…به بابا بگم…نه …اوون ورت خالی که راجع به زمین خوردن گفتم رو هم می فهمه….

باز به اوون شماره زنگ زد…بر نداشتن…گوشی رو رو مبل پرت کرد…

فهیمه هم امروز می رفت شببهرشببون…دیدن مادر بزرگ و مادر …احسبباس تنهایی می کرد…
کامپیوتر رو روشن کرد..رفت کناره پنجره…پژو سیاهی رو دید پایین در که دو تا مرد تو بودن..

تا بودن از بچه ها..اما آخری رو نمی ۵ ا رو باز کرد…e-mail شببناخت…صببفحه رو باز کرد..یه نوشببته بود…اسببکن از یه برگه که کمی هم ردیمی بود…شروع به خوندن کرد….هرچی که بیشتر جلو می رفت بیشتر می ترسید..حالت تهوع بهش دست داد…احساس کرد دنیا رو سر خراب شد ….دستا می لرزیدن….

سعید با نگرانی تو پارکینگ فرودگاه مهر آباد نشسته بود تو ماشین منتخر امیر علی…به ساعتش نگاه کرد ..کم کم داشتن به لحخه ای که همه از وحشت داشببتن نزدیک می شببدن…چرا منه بدبخت آخه…چه ردر به حاجی گفته بود که خود بره..علی د ارل با حاجی رو در بایستی داشت..منو می کشه…برو روزه پیش تو همین جا علی در حالی که سببر رو پایین ۳برگرد نداره… انداخته بود به سعید با لحنه ملتمس و مضطربی گفته بود …دادا دارم گرون ریمت ترین چیزی رو که دارم رو بهت می سببپرما..چشببماتون رو از بر نداریدا…خاک بر سره من که نتونستم…

 

 

پیشنهاد:

دانلود رمان به سبزی دستهای تو نودهشتیا

دانلود رمان زیتون نودهشتی

دانلود رمان بمون کنارم نودهشتیا

دانلود رمان وحشی اما دلبر نودهشتیا

دانلود رمان سه تفنگدار شیطون نودهشتیا

 

 

 دانلود رمان جدید
رمان

دانلود رمان عاشقانه

رمان عاشقانه

دانلود کتاب بیشعوری

اشتراک گذاری مطلب

راهنما

درباره admin :


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است