خانه » دانلود رمان اجتماعی » دانلود رمان بورسیه پرستاری نودهشتیا
دانلود رمان بورسیه پرستاری نودهشتیا

دانلود رمان بورسیه پرستاری نودهشتیا

دانلود رمان بورسیه پرستاری نودهشتیا

دانلود رمان بورسیه پرستاری نودهشتیا

دانلود رمان بورسیه پرستاری نودهشتیا

نام رمان : بورسیه پرستاری
نویسنده :
هانیه دانیال
ژانر : عاشقانه / غمگین

خلاصه :
داستان یک دانشجوی پرستاری است؛ که بورسیه دانشگاه ملبورن استرالیا می شود. بعد از مدتی فردی وارد یکی از بیمارستان های کشور استرالیا می شود؛ که دارای بیماری ناشناخته ای است و دختر داستان، پرستار خصوصی او می شود. در طول داستان، اتفاقاتی می افتد؛ که سرنوشت این پرستار جوان را به کلی تغییر می دهد.
« همیشه آن طوری نیست؛ که شما فکر می کنید»

پیشنهاد ما

رمان غروب تو طلوع من | فاطمه تیموری( fatemeh_5656 ) کاربر نودهشتیا

رمان سرنوشت نامعلوم/shabi_joon کاربر انجمن نودهشتیا

 

مقدمه:
نمی دانم این خاصیت این دنیاست؛ که دستت را بگیرد و در دست خوشبختی بگذارد..
بعد تو با خوشحالی و غرور از بالای قله ها به زیر پایت نگاه کنی و بخندی..
عاشق شوی، شاد باشی..
آن وقت درست زمانی که احساس می کنی هیچ اتفاقی نمی تواند این خوشی را از تو بگیرد،
خیلی راحت از آن بالا پرتابت می کند، بدون آن که کسی بفهمد.
دقیقا همان موقع است که همه تنهای ات می گذارند.
دور تا دور زندگی ات از تاریکی و سیاهی پر می شود.
چقدر در این قسمت زندگی نیاز به یک همدم است، نیاز به یک جفت گوش است،
که فقط بشنود؛ که فقط دستت را بگیرد و بگویید :
“حتی اگر قیامت هم شود، کنارت می مانم.”
و تو خیلی ساده، با او بدون درک زمان از این کره خاکی دور شوی..

********
سر انگشتانم از استرس یخ کرده بود.
نفس عمیقی کشیدم و آدرس سایت را دوباره تایپ کردم. به دلیل لرزش دستانم، نمی توانستم آدرس سایت را صحیح تایپ کنم. بالاخره بعد از چهار بار تلاش توانستم وارد شوم.
با حوصله بیشتری نام کاربری و رمز عبور را نوشتم. دندان هایم به هم می خورد. با نفس های مقطع به صفحه مانیتور زل زدم. نمی دانم چرا این ثانیه ها آنقدر دیر می گذرند. بعد از چند لحظه، صفحه بار گذاری شد. متن را با عجله خواندم. باورم نمی شود. یک بار دیگر متن را با شک خواندم. چشمانم پر از اشک شد. برای بار سوم همه اش را خواندم. این امکان ندارد. من برای آزمون بورسیه پرستاری قبول شده ام. قطرات اشک روی گونه ام جاری شد. بعد از پنج دقیقه، تازه به خود آمدم و از روی صندلی پریدم. یک جیغ بنفش کشیدم و بلند بلند فریاد زدم:
ـ قبول شدم، وا…ی خدایا باورم نمیشه، من قبول شدم. اونم کجا دانشگاه ملبورن استرالیا !
با پشت دست، صورتم را پاک کردم و با گیجی دنبال گوشی همراهم گشتم. پس کجاست؟
زیر لب زمزمه کردم :
– آروم باش دختر، یکم فکر کن کجا گذاشتی؟
بعد از چند دقیقه یادم آمد؛ که آخرین بار وقتی با ستاره حرف زدم، آن را در آشپزخانه گذاشتم. تقریبا نیم ساعت پیش بود؛ که ستاره به من زنگ زد و گفت نتایج آزمون اعلام شده است.
با هول به سمت آشپزخانه رفتم و گوشی همراهم را از روی اپن برداشتم و اول از همه شماره آقای سعیدی را گرفتم.

 پیشنهاد نودهشتیا

دانلود داستان ملکه مرگ نودهشتیا

داستان کوتاه پدرانه ای پوچ نودهشتیا

منبع:romansara.org منبع:romankade.com
76+
امتیاز 3.80 ( 15 رای )

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. رمان خوبی نبود .چون خودم چند سال تو اروپا زندگی کردم و با فرهنگ مردم اونجا آشنام و اینکه تا حدود زیادی در مورد فرهنگ مردم استرالیا هم اطلاع دارم این کتاب رو کلا قابل خوندن ندیدم

    4+


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است