بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » رمان جدید » دانلود رمان بی خوابی های دوست داشتنی من
دانلود رمان بی خوابی های دوست داشتنی من

دانلود رمان بی خوابی های دوست داشتنی من

دانلود رمان بی خوابی های دوست داشتنی من

دانلود رمان بی خوابی های دوست داشتنی من

دانلود رمان بی خوابی های دوست داشتنی من

 

دانلود رمان بی خوابی های دوست داشتنی من

فنجان را از دستم گرفت و روی میز گذاشت . با اخم نگاهش کردم . من یک فنجان چای می خواستم . دستم را گرفت و مجبورم کرد بلند شوم. به مریم خانم خیره شدم . میان چارچوب در آشپزخانه ایستاده بود و نگاهم می کرد . زنی میان سال با موهای قهوه ای روشن که از زیر روسری سیاهش بیرون زده بود . چهره ای رنگ پریده داشت . سعی می کردم چشمانم را باز نگه دارم اما وقتی امیر موهام را نوازش می کرد و آهسته زیر گوشم زمزمه می کرد این کار خیلی سخت بود . باید از او می پرسیدم چطور این کار را می کند ؟
* * *
با لبخند در را باز کرد و با فریاد گفت : خدای من ویدا … بیا بغلم عزیزم . خم شد و ویدا را در آغوش گرفت . بلندش کرد و در حالی که صورتش را می بوسید به من پشت کرد و رفت . همان جا میان چارچوب در ایستادم. لحظه ای شک کردم که آیا اصلا متوجه حضورم شده است یا نه ؟
– غریبه ای ؟ باید حتما تعارف کنم تا بیایی داخل … امروز چهار تا قرار کاری مهم را کنسل کردم چون می خواست وقتی می یای خونه باشم … من امروز فقط منتظر تو بودم . رو به ویدا کرد و با لحن بچگانه ای ادامه داد : این خاله ی تو من رو دیوونه کرده . دستم را گرفت و با خود کشید . با حرص گفت : مهرداد و پریا رفتند عروسی و طبق معمول همیشه شما مسئول نگهداری از ویدا هستید . رو مبل نشستم و به ویدا لبخند زدم . بر خلاف انتظارم در آغوش امیر اصلا غریبگی نمی کرد و بهانه نمی گرفت گفت : چرا اجازه نمی دهی مهرداد و پریا یاد بگیرند چطور باید بچه داری کنند … تو هنوز وقت برای یاد گرفت این چیزها داری اما اونها هنوز نمی دونند چطور باید پدر و مادر باشند . ویدا را رو زمین گذاشت و با لبخند و هیجان گفت : من یک چیز خوش مزه تو آشپزخانه دارم. ویدا به سمت آشپزخانه دوید . بی اختیار به دنبالش از جا بلند شدم .
-بشین … هیچ چیز خطرناکی اونجا نیست . با تردید دوباره نشستم و گفتم : من باید مواظبش باشم

امتیاز 3.38 ( 13 رای )
اشتراک گذاری مطلب

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است