باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست.(کوروش کبیر)
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » رمان جدید » دانلود رمان تب دستات نودهشتیا
دانلود رمان تب دستات نودهشتیا

دانلود رمان تب دستات نودهشتیا

دانلود رمان تب دستات نودهشتیا

دانلود رمان تب دستات نودهشتیا

دانلود رمان تب دستات نودهشتیا

دانلود رمان تب دستات نودهشتیا

داشته بود كه نكنه كسي متوجه حضورم شده باشه…با حلقه شدن دستي دور خودم خواستم جيغ بكشم كه دستي جلوي دهنم رو گرفت…صدام توي گلو خفه شد…يه لحظه حس كردم قلبم از كار افتاد…نفسهاش رو كنار گوشم حس ميكردم…تقلايي كردم تا بلكه از دستش خلاص بشم كه منو محكمتر در آغوش گرفت و كنار گوشم گفت: -آي خانوم…كجا به سلامتي؟؟؟ بعد همزمان دستش رو از روي دهنم برداشت…با شنيدن صداي بهروز نفس عميقي كشيدم و با عصبانيت به سمتش برگشتم…چشماي براق و خندونش رو حتي توي تاريكي هم ميديدم…اخمي كردم و گفتم: -ديوونه اين چه كاري بود كه كردي؟ همراه با خنده گفت: -هيسسسس…چه خبرته بابا؟يواشتر…ميخواي همه بفهمن؟ -ميدوني چقدر ترسيدم ؟ دستم رو گرفت و گفت: -خداييش سكته رو زدياااا به كولر تكيه دادم و گفتم: -هه هه…خنديدم بانمك…چرا اينقدر دير كردي؟ميدوني چقدر منتظرت بودم؟ كنارم نشست و گفت: -ببخشيد…نميتوونستم زودتر از اين بيام…خب…چطوري بانو؟رو به راهي؟؟ آهي كشيدم و گفتم: -رو به راه؟…مگه خودت زندگي ما رو نميبيني؟…دلم خيلي گرفته بهروز… سرم رو روي شونه ش گذاشتم و گفتم: -اگه تا الان طاقت آوردم فقط و فقط به خاطر وجود توئه بهروز دستش رو روي سرم كشيد و با مهربوني گفت: -ميدونم عزيزم…ميدونم… -بهروز اگه تو بري من چيكار كنم؟؟؟ -فدات بشه بهروز…سفر قندهار كه نميرم…ميدوني كه مجبورم سرم رو از روي شونه ش برداشتم و گفتم: -اما اگه تو بري من تنها ميشم…تنهاتر از هميشه دستاش رو قاب صورتم كرد و گفت: -من هميشه به يادتم عزيزم…هروقتم كه بتونم مرخصي ميگيرم و بهت سر ميزنم…فقط قول بده كه منتظرم ميموني؟ دستاشو محكم فشردم و همراه با بغضي كه سعي داشتم ازش پنهون كنمگفتم: -قول ميدم بهروز…قول ميدم…تو هم قول بده زودبرگردي …من بدون تو تحمل اينجاروندارم…اگهتونباشي من چيكار كنم؟ بهروزدستامونوازشكردو بالبخندقشنگشگفت: -زودبرميگردم… بعد بلند شد و همونطور كه توي تاريكي شب فرو ميرفت گفت: -من ديگه بايد برم…مراقبخودتباش…دوستتدارم با رفتنش داد زدم و با التماس گفتم: -نـــــه…نرو…تو رو خدابمون كنارم…نرو…نروووو با وحشت از خواب پريدم….دونه هاي عرق روي صورتم نشسته بود…نفسهايي پي در پي صبح8… كشيدم…فضاي اتاق مثل هميشه با نور چراغ روشن بود…نگاهم به ساعت افتاد بود…كلافه دستي به موهام كشيدم و از تخت پايين اومدم…به سمت پنجره عريض اتاق رفتم و پرده رو كنار زدم…هوا هنوز هم گرفته و ابري بود …به خاطر بارون تند و زمستوني ديشب بوي

امتیاز 4.33 ( 6 رای )
اشتراک گذاری مطلب

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است