Warning: session_start(): open(/var/cpanel/php/sessions/ea-php72/sess_2526lcp53vkc05fludtatnrbl3, O_RDWR) failed: No such file or directory (2) in /home/iiacom/domains/98iia.com/public_html/wp-content/plugins/easy-digital-downloads/includes/class-edd-session.php on line 414
دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیا | دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia
خانه » دانلود رمان » دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیا
دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیا

دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیا

دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیا

دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیا

دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیا

به قلم : moghaddas

تعداد صفحات :۲۰۴

 خلاصه قسمتی از رمان

دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج داستان دختری‌ ا ست که در  کودکی، با دریافت تصویری بر پرده‌ی سفید ذهنش، بزرگسالی مخدوشی برایش رقم خورده و عزم آن دارد که با مهربان‌ترین همراه و همنوازش، خوش‌ترین لحظات را بر اریکه‌ی خیالش ثبت کند و آن که واقعیت این همراهی را بهته خط می‌رساند،‌‌ همان اوست که…

پیشنهاد ما

رمان تیغ گناه | یاسمن رضایی کاربر انجمن نودهشتیا

رمان:زنـدگی بَـر لَـبِ تیـغ /Yasi.. کاربر انجمن نودهشتیا

چشمهام از این درشت نمیشد. خودش هم جا خورد. نگاهش نشون میداد که همه چی براش گنگ و مبهمه. دستش رو جلو آورد و چونهام رو به سمت خودش چرخوند و آبیهاش رو تا ته قهوهایهای بیکرانم فرو برد و در اونها گم شد. چند ثانیه بعد به خودش اومد و با حجم عظیمی از دودلی در صداش گفت: -ترنج؛ بیا با هم بریم و این آزمایش ساده رو بده تا هم خیال من راحت بشه و هم صدای بابات بسته. دامنهی خشمم رو به فوران بود. دستهای خیس و یخزدهام رو به هم فشار میدادم و سعی میکردم چیزی نگم که بعدا به خاطرش یا خودم پشیمون بشم و یا اینا یه اَنگ دیگه بهم بزنند. دست دراز کردم تا دستگیره رو بکشم و پیاده بشم، با سرعت چنگ انداخت و بازوی لاغرم رو فشرد و به داخل کشید. با صدایی که مشخصاً از لای دندونهاش بیرون میاومد و سعی میکرد که عصبی بودنش رو پنهون کنه، زمزمه کرد: -بچهبازی رو کنار بذار. قیافهات داد میزنه که یه چیزیت هست. یه کوچولو خون میدی و تموم! لرزش دستهام شدیدتر شد و خشم نهفته، سر باز زد و هجمهای از شجاعت و جسارت از نوک مغزم تا انتهاییترین سلولهای انگشتان پام، به جوشش اومد و در یک ثانیه با قدرتی باورنکردنی، دست بردم و انگشتهای کشیده و گندمیش رو از دور بازوم کَندم و به سمت مخالفش، پرت کردم. اونقدر از عکسالعملم جا خورد که بهتزده و غیرارادی، دو دستش رو به حالت آرامش و تسلیم بالا آورد. باورش نمیشد از این چهل و هفت کیلو استخون، همچین زوری بیرون بزنه. تپش قلبم به دویست میرسید و تنفس خشمآگینم، با گرمای زیادی دم و بازدم میشد. احساس گرما باعث شد که دست به سمت دکمههای مانتوم ببرم و چند دکمهی اول رو باز کنم. مقنعهام رو کمی عقب دادم و نهایتا از لبهاش گرفتم و به سمت سرم بالا بردم تا هوای بیشتری بهم بخوره. شهاب خیره بود و کارهای من رو میپایید. انگار نُت برمیداشت تا بعدا خیلی دقیق از روشون بخونه و درک مطلب کنه. سرد و بیتفاوت از جعبهی روی داشبورد، دستمالی برداشتم و عرق نشسته روی صورت و گردنم رو خشک کردم. با همون لحن خشمگینم گفتم:

پیشنهاد نودهشتیا

دانلود داستان نبض موزیک نودهشتیا

دانلود رمان حریف سرنوشت نمیشی نودهشتیا


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است