نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان دختر اشوب نودهشتیا
دانلود رمان دختر اشوب نودهشتیا

دانلود رمان دختر اشوب نودهشتیا

دانلود رمان دختر اشوب نودهشتیا

دانلود رمان دختر اشوب نودهشتیا

دانلود رمان دختر اشوب نودهشتیا

دانلود رمان دختر اشوب نودهشتیا

انقد عجله داشتم که هواسم پرت شد و تیزیه لبه ی بشقاب انگشتم رو ب ید
بلند شدم و انگشتم رو گرفتم زیر شیر اب و بعد از یخچال یه چسب زخم برداشتم و زدم به دستم.
دوباره مشغول شدم که صداش به گوشم خورد گفت:
_چه غلطی کردی دختره ی دست و پاچلفتی؟
ترسیدم و به سمت سوگل برگشتم بدنم لمس شد اما نزاشتم بفهمه و گفتم:
+حواسم نبود و از دستم افتاد.
سوگل به بشقابم نگاه کرد و با عصبانیت اومد سمتم بی هوا یکی محکم کوبید تودهنم.
بانفرت گفت:
_اون بشقاب یادگار مادرم بود احمق حالابگو ببینم ازعمد شکستی یاحواست نبوده…؟
بابغض گفتم:
+به قرانـــ…..
یکی دیگه زد تو دهنم و بلند گفت:
_دروغ نگودختره ی ه.ر.ز.ه
با هر دو دست هام محکم جلوی دهنم روگرفتم وچشم هام رو روی هم فشردم لبم از داخل میسوخت.
سوگل یقه ی لباسم رو گرفت وگفت:
_میگم چرا بشقاب رو شکوندی…جواب منو بده.
یکی ازپشت سر ما گفت:
_چه خبره سوگل چرا یقه ی پانیذ رو گرفتی؟
نگاهش کردم گرفته و با بغض میخواستم تنها کسم توی این خونه و دنیا بفهمه بغض دارم ودلگیرم ازش
دایی حسام نگاهم کرد وگفت:
_باز چیکارکردی…چرا لبت خونیه .
بعد رو به سوگل گفت:
_چرا زدیش سوگل.
سوگل گفت:
_دختره ی احمق زده بشقاب مادرم رو شکونده.
رو به دایی گفتم:اما دایی من حواسم نبود شما که منو میشناسید. دایی با اخم رو به من گفت:تو برو بالا پانیذ…
گفتم:اما دایی…
بلند گفت:گفتم برو بالا.
بابغض نگاهش کردم و بی حرف رفتم بالا تواتاقم. در رومحکم پشت سرم بستم
روی تخت دراز کشیدم و دستم و گذاشتم زیر سرم به عکس دسته جمعی مون نگاه کردم
یه عکس دسته جمعی منو مامان و بابا دقیقا روز تولدم من با یه ت ف دار صور ی و دماغ کیکی مامان با یه لباس مشکی ُ لباس پ ت شده بود کت ِ و بابا هم با من و مامان س و شلوار مشکی وپیراهن صورتی…
اون روز بهترین روز در کنار خانواده ام بود همچنین اخرین تولدم در کنار اونا
دقیقا شانزده سالم بود با دایی و خانوادش رفتیم دبی

 

دانلود فایل pdf

امتیاز 4.50 ( 8 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون 3 نظر ثبت شده است.

  1. چرا من نمی تونم دانلود کنم؟یا باکس دانلودها خالیه یا اینکه دانلود منیجر می نویسه درخواست اطلاعات؟؟

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است