نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان دختر شمالی نودهشتیا
دانلود رمان دختر شمالی نودهشتیا

دانلود رمان دختر شمالی نودهشتیا

دانلود رمان دختر شمالی نودهشتیا

دانلود رمان دختر شمالی نودهشتیا

دانلود رمان دختر شمالی نودهشتیا

 

دانلود رمان دختر شمالی نودهشتیا

علی برای آنکه مرا از آن حال وهوانجات دهد با خنده گفت: حالاخودمونیم ها اگه ارشدقبول شی چی میشه…باورکن تموم فامیل بهت افتخارمیکنن
نگاه کوتاهی به موتورسواری که از روبرو می آمد انداختم ودرهمان یک نگاه شناختمش وسربه زیر انداختم. على سربلندکرد وزیر لب به او سلام کرد. از کنارمان با سرعت گذشت.
قبولیت هرکیو خوشحال کنه این میلاد بخت برگشته رو زجرکش میکنه. مطمئنم اون یه ذره امیدی روهم که داشت تابهش جواب مثبت بدی دود میشه میره هوا.
باعلى آنقدرها صمیمی نبودم که بگویم اگر او برای رسیدن به من قدمی برمیداشت کوتاه می آمدم. اگر میلاد کمی تلاش میکرد ولااقل دانشگاه قبول میشد شایدنگاهم با او فرسنگ ها فاصله نداشت. مدرک اصلا برایم مهم نبود، دیدگاهمان نسبت به زندگی برایم اهمیت داشت که فرق آن زمین تا آسمان بود. سکوت من على راهم در خود فرو برد.
آقاجان بادیدنمان جلوآمدوهندوانه را از دستم گرفت.
دستت درد نکنه دخترم. به خداشرمندہ تم میدونم نباید ازت انتظار این کارهارو داشته باشم.
بادلخوری لب ورچیدم وابروهایم درهم گره خورد
این چه حرفیه می زنید آقاجان وظیفمه. این منم که باید شرمنده محبتای شماباشم.
آقاجان هندوانه را در آب سرد رودخانه قرار داد وبه على کمک کرد تا وسایل را گوشه ای بچیند. هاجرخانم یکی از کارگرهای آقاجان داشت آواز میخواند. صدایش به حدی زیبا ودلنشین بود که تمام خستگیم را از بین برد. سرخم کرده بود وتندتند علف های هرز را از لابلای بوته های برنج بیرون میکشید خون به صورت آفتاب سوخته اش دویده بودوعلى رغم خستگی زیاد چهره اش راشاداب نشان میداد. مراکه دید به زحمت ایستاد وپیشانی به عرق نشته اش را با پشت دست پاک کرد.
سلام خاله هاجر… خسته نباشین
لبخندگرمی زدو گوشه چشم هایش چروک خورد
مانده نباشی خانوم دکتر
باخجالت سربزیر انداختم. میدانستم تاثیر حرف های آقاجان هست که آنهانیز مرا اینگونه صدامیزنند. با اینکه بارها گفته بودم من روانشناسی خوانده ام. اما آقاجان زیز بار نمیرفت. میگفت (مگه فقط اونی که جسممون رو درمان میکنه دکتره؟ توکارت درمان روح و روان هست پس توهم دکتری)
کارگرها که عصرانه شان را خوردند دوباره به سرکار برگشتنداما آقاجان کنارم نشست وبه آنها خیره شد. علی ده دقیقه ای می شد که رفته بود.
قبل از ظهر مجید اینجا اومده بود
عضلات صورتم منقبض شد وناخواسته انگشتانم را مشت کردم هروقت که اسم اورا میشنیدم دچار چنین حالتی می شدم به قول خواهرم ليلا من به شنیده اسم او آلرژی
داشتم
چی کار داشت؟
آقاجان نگاه گذرایی به چشمهای غمگینم انداخت و گفت: اومده بود و باز همون حرفهای دوماه قبلو میزد. میگفت زهرا دخترمه ومنم وظیفه م بوده جهازشو تهیه کنم. حالا که شما دادین باید لااقل پولشو بگیرین.

امتیاز 3.67 ( 3 رای )
اشتراک گذاری مطلب

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است