برخي برده به دنيا مي آيند، ديگران برده مي شوند و باز عده اي به سوي برده داري جذب مي شوند.
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
خانه » رمان جدید » دانلود رمان دژکوب نودهشتیا
دانلود رمان دژکوب نودهشتیا

دانلود رمان دژکوب نودهشتیا

دانلود رمان دژکوب نودهشتیا

دانلود رمان دژکوب نودهشتیا

دانلود رمان دژکوب نودهشتیا

دانلود رمان دژکوب نودهشتیا

_
s4 و از
نی
رایان ؟ ..
:a به
باز تلفن بازی؟ چیزی نیاز نداری پیارم برات؟ با نگاه چپ بهراد از جا برخاست و همانطور که اشاره هایش اخم های بهراد را هر لحظه بیشتر در هم میکرد از اتاق بیرون رفت. بهراد گوشی را از جیبش بیرون آورد و همانطور که شماره ی شهناز را میگرفت با خنده زمزمه کرد:
عیاشه بدبخت.. فکر کرده همه مثل خودشن! | صدای لوند شهناز که در گوشی پیچید ، بالش زیر سرش را دو تا کرد و رویش دراز کشید.
چه عجب؟! شهناز قهقه بلندی زد و گفت:
نمیتونی تیکه نندازی؟ _نه.. آخه عادت نداری شب که میشه گوشی جواب بدی.. برام جالب بود.
خیلی بی انصافی بهراد.. آب در کوزه و تو تشنه لبان میگردی! | گوشه ی لبش بالا رفت و برای جلوگیری از بالا آوردن ، دستش را روی سینه اش کشید. زنگ نزدم آمار کار شریفت و بگیرم. برا فردا شب همه چی حله دیگه؟ خودت تو این مدت شناختیم. میدونی که کارام أبکی و الکی نیست. همه چی اوکیه . تعداد دقیقشون و همراه اسماشون برام بفرست. همین الان.. او کی؟ او کی بد اخلاق.. تو فقط امر کن.. فعلا.. خواست گوشی را قطع کند که شهناز گفت:
راستی.. یکی هم امشب رسیده دستم.. فکر کنم مال قلاب نسیم بود.. قیافش داد میزنه این کاره ست.. ولی فعلا تو دوره ی جیغ و داده.. اگه اوکی شد اینم بندازم توی لیست؟ بهراد دندان روی هم فشرد و گفت:
همه رو شهناز.. حتی اگه مگس ماده هم توی بساطت هست میخوام! دیگر منتظر جوابی از جانب شهناز نشد و گوشی را قطع کرد.. خدا خدا میکرد زحمت این همه ماه دوندگی و تلاش با زرنگ بازی همچین قورباغه ای به باد نرود! پشت در اتاق ایستاده بود و پیشانی اش را روی زانوهایش گذاشته بود. به آخر دنیا رسیده بود. رهایی از میان این انسان ها غیر ممکن تر از غیر ممکن بود. این را در کمتر از دوازده ساعت فهمیده بود. هر چه بر سرش آمده بود نتیج ی لجبازی و حماقت خودش بود. ولی هنوز که به دلیل سوزانش برای رفتن از خانه فکر میکرد ، با بی عقلی تمام زمزم میکرد” از اونجا زندگی کردن بهتره” ولی هنوز جمله را کامل نکرده بغض میکرد.. دروغ محض بود. هیچ جهنمی بدتر وحشتناک تر از قرار گرفتن میان ده ها دختر آواره و روسپی نبود .. چطور با آن ها هم قماش شده بود؟ زندگی او را به کجاها میکشاند؟ این هم جزئی از حقیقت تلخ زندگی اش بود؟ زانویش که تکان خورد ، سرش را بالا آورد. نگاه دختر به چشم های ملتهب و سرخش چسبید. میدانست شب گذشته دقیقه ای چشم روی هم نگذاشته. دلسوزانه گفت:

 

پیشنهاد:

دانلود رمان دژکوب نودهشتیا

دانلود رمان ﻃﻼﻫﺎی اﯾﻦ ﺷﻬﺮ ارزاﻧﻨﺪ نودهشتیا

دانلود رﻣﺎن ﻫﺮﻣﯿﺲ نودهشتیا

دانلود رمان ارث بابا بزرگ نودهشتیا

دانلود رمان هبوط نودهشتیا

دانلود رمان جدید
رمان

دانلود رمان عاشقانه

رمان عاشقانه

دانلود کتاب بیشعوری

اشتراک گذاری مطلب

راهنما

درباره admin :


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است