ایستایی وجود ندارد ، هر چه هست جوشش و جاری بودن است.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷
http://forum.98iia.com/
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان اجتماعی » دانلود رمان روزان دیروزم نودهشتیا
دانلود رمان روزان دیروزم نودهشتیا

دانلود رمان روزان دیروزم نودهشتیا

دانلود رمان روزان دیروزم نودهشتیا

دانلود رمان روزان دیروزم نودهشتیا

دانلود رمان روزان دیروزم نودهشتیا

 

دانلود رمان روزان دیروزم نودهشتیا

دوباره به فروشنده نگاه کردم، این بار نگاهم نمیکرد. فقط زیر لب قیمت و گفت.پرداخت کردم و تشکری کردم و بدون اینکه چیزی بشنوم از مغازه بیرون اومدم، دفتر و به سینه ام چسبوندم بالاخره مال خودم شدیبه صفحات کاه گلیش که انگار بوی چوب میداد خیره شدم….. نفس عمیقی کشیدمامممم…. بوی جنگل میداد…. بوی دریا نمیداد، اما من صدای دریا رو که پشت جنگل ها بود میشنیدم. حتی میتونستم شن هایی که لابه لای انگشتهای پام هم فرو میرنبو قخانم جلوتو نگاه کنسرمو بلند کردم. وای وسط خیابون ایستاده بودم مرد فرمون هیدرولیک پرایدشو با سرعت چرخوند و بلند گفت فقط هیکل گنده کردی؟؟ و با سرعت از جلوی چشمم رد شد. به ارومی از روی خطوط عابر رد شدم. دفتر چوبی عزیزمو به سینه ام چسبونده بودم. با صدای مردی که کامیوئی و هدایت میکرد و گفت: بیا بیا.. عقب… جا داری بیا …منتظر موندم تا هدایت کامیون به داخل کوچه تموم بشه خیلی دوست داشتم بوی دود اگزوز کامیون و عمیق تو ریه هام بفرستم. ولی به جورایی از اون بوهای مصنوعی بود. بخاطر همین از اسیب رسوندن به ریه هام منصرف شدم… و از جلوی کامیون که جلوش نوشته شده بود روز غمم نبودید رد شدملبخندی زدم و کلیدمو از توی کیفم بیرون اوردم. در ورودی و باز کردم..به باغچه ی کوچیک جلوی مجتمع سلام کردم. گل رز محبوب صورتیم دو تا غنچه ی تازه داشت. خم شدم و اونا رو بوییدم.- پروانه ی کوچولویی انگار منتظر بود من برم تا خودش دلی از عزا دربیاره….. صاف ایستادم و گفتم: بفرمایید… برای شما . اگه گذاشتین دوزار کاسب شیمبله؟|| به پشت سرم نگاه کردم وچشمام و گرد کردم و گفتم:سلام خانم کریمی خانم کریمی چشمهاشو باریک کرد و گفت: خوبی سامه جان؟ ممنون به شما خوبین؟ خانم کریمی کمی دیگه با دقت نگاهم کرد و گفت: خدا رو شکر فعلا دخترم و در حالی که داشت هنوز با خیرگی نگاهم میکرد . پشتمو بهش کردم و پله ها رو بالا رفتم وارد مجتمع شدم.» در اسانسور باز بود.. هر چند دوست داشتم سوار اسانسور بشم اما طبقه ی سوم و ۵۸ تا پله و …. غرغرهای مامان مبنی بر سوار تشدن اسانسوربخاطر همین به سمت پله ها رامو کج کردمبخاطر همین به سمت پله ها رامو کج کردم

با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

https://sapp.ir/98iaroman

به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
لينک دانلود اپليکيشن سروش
دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

اگر خواستار حذف این رمان از سایت هستید از بخش تماس با ما در ارتباط باشید.
امتیاز 3.82 ( 11 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. این رمان فوق العاده بود
    واقعا لذت بردم از قلمشون و بهمه پیشنهاد میکنم


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است