آینده را قضا و قدر می سازد و امید و تلاش تو آن را می گذراند.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷
http://forum.98iia.com/
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان اجتماعی » دانلود رمان سنت شکن نودهشتیا
دانلود رمان سنت شکن نودهشتیا

دانلود رمان سنت شکن نودهشتیا

دانلود رمان سنت شکن نودهشتیا

دانلود رمان سنت شکن نودهشتیا

دانلود رمان سنت شکن نودهشتیا

دانلود رمان سنت شکن نودهشتیا

اگه مشکلی پیش نیاد ؛ نازی از طریق آژانس عموش داخل به تور برامون جا رزرو کرده. پنج روزه است وشنبه هم راهی می شیم. البته از لحاظ امنیت و قوانینش هم طبق معمول خیالتون راحت باشه.
شما همیشه یکی دو روزه می رفتید النا… پنج روز زیاده. عذرخواهی کن و بگو نمیری.
النا به شدت جاخورد اما مریم منتظر حرفی ازجانب او نشد و از اتاق بیرون رفت. النا متعجب بر جایش ایستاده بود و به درگاه در نگاه میکرد. دلیل این انقلاب ناگهانی وزیرپوستی مادر را نمی فهمید. دنبال بهانه ای برای این تغییر بود که دست پدر روی شانه اش نشست وچرخید:
چیزی شده بابا؟
محسن لبخند زد:
نه عزیزم. مادرتو که میشناسی. یه کم حساسه.
اگه بگه نرو، نمیرم.
محسن دست به صورت او کشید و گفت:
تو بلیطتو رزرو کن اگرنشد نهایتا به گزینه ی کنسل شدن می مونه.
با اینکه توی ذوق دخترجوان خورد اما لبخند کمرنگی زد و بیرون رفت. نگاه محسن داخل نشیمن چرخید و مریم را روی کاناپه مقابل تلویزیون دید. به طرفش رفت. چشم های مریم مات صفحه تلویزیون بود. مثل همیشه که روزگار مسائلی را به رویش می آورد واینکه همه چیز قابل فراموش شدن نیست…امت کی
کتب ت جاری
اسرا
دست بالای مبل گذاشت وسمتش خم شد:
خانم. مگه نمیخواستی بری خرید؟
مریم تکانی خورد و نگاهش کرد. حالت نگاهش مرد را آزار داد اما سعی کرد به روی خودش نیاورد. این بهترین روش بود تا روزی که دفتر گذشته بسته شود…
میگم النا..
مکث کرد. محسن دست به پهلو صاف ایستاد وگفت:
_النا دختر معقولیه. بدونه ناراحت میشی نمیره مریم. پس فعلا بلند شو و به فکر فردا شب باش. من میرم آماده شم.
مریم آرام سر تکان داد. چشمش به در نیمه باز اتاق النا خورد. چشم بست و بلند شد. حتی دوست نداشت یک اشاره دیگر به آن سفر شود…
+++
پس چی شد الى؟
گازی به دونات خوش طعمش زد و شانه بالا انداخت:
هنوز معلوم نیست.
تقریبا هردو دوستش متعجب و حیرت زده نگاهش کردند اما النا درکمال خونسردی مشغول خوردن بود. باسکوت آنها دستمال را گوشه ی لبش کشید و سر تکان داد:
چیه؟ چرا سرپا سکته کردین؟

 
با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

https://sapp.ir/98iaroman

به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
لينک دانلود اپليکيشن سروش
دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

اگر خواستار حذف این رمان از سایت هستید از بخش تماس با ما در ارتباط باشید.
امتیاز 3.19 ( 21 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون ۳ نظر ثبت شده است.

  1. با سلام
    این رمان ایشون بسیار زیباتر از رمان قبلی که خوندم بود و البته به نظرم هرکدوم جایگاه خاص خودشو داشت اما در این رمان احساس کردم خودم واقعا در اون داستان هستم خیلی روابط شفاف و زیبا نوشته شده بود و خیلی ملموس میتوانستی حس هارو درک کنی من واقعا بعد از خوندن این رمان درماندگی رو با شخصیت اصلی داستان(سایه )حس کردم
    واقعا به نویسنده خسته نباشید میگم

  2. سلام‌ وخسته نباشید برای رمان های عالیتون همه به نوبه ی خود فوق العاده هستن
    یسوال داشتم نمیشه از یه روش دیگه بجز سروش رمان ها رو دانلود کرد؟؟؟ مرسی


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است