ایستایی وجود ندارد ، هر چه هست جوشش و جاری بودن است.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان سیمرغ نودهشتیا
دانلود رمان سیمرغ نودهشتیا

دانلود رمان سیمرغ نودهشتیا

دانلود رمان سیمرغ نودهشتیا

دانلود رمان سیمرغ نودهشتیا

دانلود رمان سیمرغ نودهشتیا

 

دانلود رمان سیمرغ نودهشتیا

زن و دختر یکجاا و یاک نفس ته دلت برای مر رویاهات شااام غریبان برپا کردن! امیمانه ای با آینه هدایت کرد. این روزا رفاقت صا ِ امت پاهام منو بی اراده سا آیناه هاا پیادا کرده بودم.. شاااید به امید و دلخوشاای همون چند انیه ای که سرم میدیدم و یا تصور میکردم. به بهونه همون یه ِ چشامای سایاهی رو پشات من…تمام ِ روی گونشگ همه ی امید ِ نگااه.. همون نیمه لبخند و اون دو تا چال چیزی که روی سفره ی فقیرانه زندگیم مونده بودن همین چند تا چیز بودن.گ به آینه نزدیک و نزدیک تر شاادم.. هنوز که هنوزه با چهره ی جدیدم انس نگرفته بودم. با این موهای کوتاه و بهم ریخته… با این گودی های سایاه زیر چشم و گونه های تو رفته و کبودم هنوز غریبه بودم.. هنوز بیشرمانه دنبال همون دختر بودم.. همونی که موهای تابدارش تا زیر کمرش میرسید.. همونی که مژه های صاف و بی حالتش یه زمانی فردار و بلند بودن.. همونی که چشمای پف کرده و خواب آلودش یاه زمانی بوی زندگی میداد.. همونی که با ورودش به جایی همه جا نیلی میشااد.. از همه جا بوی عطر شاایرین فرانسااویش میومد.هنوزم دنباال نیال میگشااتم.. بی شاارمانه و طلبکار.. نا امید و ساارافکنده دنبالش میگشتم! لباس نخی و خنک سیاه رنگی تنم کردم و روی تخت دراز کشیدم. دستم رو زیر سارم گذاشاتم و به ساقف خیره شدم.. سعی کردم حرفای دکتر رو به یادم بیارم.. چی گفته بود؟ ازم خواسااته بود کنترل اشااکهام رو دسااتم بگیرم. ازم خواسته بود خاطراتم رو با خودم مرور کنم و هر جا که نیاز بود برای مر همه ی آرزوهای از دست رفتم اشک بریزم.. ازم خواسته بود برای اسم ممنوعه ای کنم.. بهش فکر کنم ِ کاه هنوزم جزء بزرگی از زنادگی حسش کنمگ چقدر سخت بود این روزا حس کردن.. حس کردنه چیزی که یه روزی آرزوم بود و حالا دلیل مرگم شاد.. حس کردن احسااسی که از اول هم اشاتباه بود..چرا این روزا هیچ حسی نداشتم؟ راست بود که میگفتن گاهی از درد بی حس میشاایگ من از دردم بی حس بودم.. از دردی که مثل ماده ی بی حس کنناده از مغزم گرفتاه تاا قلاب و روحم رو بی حس کرده بود. باه پهلو چرخیدم.. دستمو روی فضای خالی کنارم کشیدم. _الآن باید اینجا بودی!

اشتراک گذاری مطلب

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است