آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد، آزادی خود ماه است كه او را پایبند می كند.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان عشق و احساس من نودهشتیا
دانلود رمان عشق و احساس من نودهشتیا

دانلود رمان عشق و احساس من نودهشتیا


Warning: Use of undefined constant smart_ads_days - assumed 'smart_ads_days' (this will throw an Error in a future version of PHP) in /home/iiacom/public_html/wp-content/plugins/smart-ads/smartads.php on line 681

دانلود رمان عشق و احساس من نودهشتیا

دانلود رمان عشق و احساس من نودهشتیا

دانلود رمان عشق و احساس من نودهشتیا

دانلود رمان عشق و احساس من نودهشتیا

لینک مورد نظر حذف شد

با همون پوزخند مسخره ش گفت نه خوشم اومد.. علاوه بر خوشگلیت باهوش هم هستی.. می دونی که اگر ازم اطاعت نکنی سه سوت اخراجی؟… پس دیگه تکرار نشه خانمی..با خشم نگاش کردم و چیزی نگفتم.. قهقهه ی بلندی زد و رفت تو اتاقش.. اتاقی که درست کنار اتاق پدرش بود..وقتی که رفت با حرص خودمو پرت کردم رو صندلی و در حالیکه خود کار تو دستمو از زور خشم فشار می دادم زیر لب گفتم:مرض.. زهر مار رو آب بخندی .. .اداشو در اوردم (بگو بله شنیدم قربان.. قربانشو جا انداختی) هه. مرتیکه ی عقده ای…یه دفعه در اتاقش باز شد و اومد بیرون..از جام پریدم.. با تعجب نگاش کردم.با لبخند گفت:داری پشت سر من بد و بیراه میگی؟..اشکال نداره من ندید می گیرم.ولی تکرار نشه.البته.. دست به سینه نگام کرد و گفت : من در قباله تو ندید می گیرما..همیشه هم از این خبرا نیست.ولی خب به نظرم تو فرق می کنی..چشمک زد و گفت: به کارت برس خانمی..دوباره همون قهقهه ی مسخره ش بلند شد و رفت تو اتاقش..منم مات و مبهوت سیخ سرجام وایساده بودم و به این فکر می کردم که یارو کمبود داره؟.. کلا تعطيله.. من تازه امروز مشغول به کار شدم و اینو نمی شناسم اون وقت چقدر زود باهام صمیمی شده ..اصلا به چه حقی به من میگه خانمی؟ .. من اومدم اینجا کار کنم نه اینکه از طرف این اقا چنین حرفای مزخرفی رو بشنوم. باید یه جوری نشونش می دادم که من از اوناش نیستم..هه.. فکر کرده کیه؟.. یا در مورد من چطور فکر کرده؟.. نباید بذارم پا فراتر از حدش بذاره و روش بیشتر از این بهم باز بشه..واقعا خیلی پررو بود..# # # # # # #ا هفته می شد که توی این شرکت کار می کردم..داشتم لیست شرکتایی که باهاشون قرارداد داشتیم رو چک می کردم و قرار هامون رو باهاشون هماهنگ می کردم که صدای تلفن بلند شد..دکمه رو زدم..خانم منشی.. یه فنجون قهوه بیارید اتاق من..| Page 11سایت نگاه دانلودمحل دانلودانواع رمان

 

لینک مورد نظر حذف شد

 

منبع:romankade.com
1+
باکس دانلود
اشتراک گذاری مطلب

راهنما

درباره admin :

*


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است