اسایش و راحتی امروز حاصل رنج و زحمت دیروز است.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷
http://forum.98iia.com/
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان عطر خوشبختی نودهشتیا
دانلود رمان عطر خوشبختی نودهشتیا

دانلود رمان عطر خوشبختی نودهشتیا

دانلود رمان عطر خوشبختی نودهشتیا

دانلود رمان عطر خوشبختی نودهشتیا

دانلود رمان عطر خوشبختی نودهشتیا

دانلود رمان عطر خوشبختی نودهشتیا

بار اول نبود که از ان دستان مردانه کتک خورده است
پسرش که با چشمهای گرد شده شاهد ان صحنه بوده است
به خودش امد خودش را به مادرش رساند
پسر -: مامان خوبین؟؟
با خشم جلوی پدرش ایستاده شد و غرید
پسر-: بابا چطور به خودتون جرعت دادین روی مامانم دست بلند کنید؟؟
ان مرد ظالم که انگار حرفی را نشنیده است پسر خودش را از جلوی دید اش پس زد و روبه ان زن زیبای روبه رویش گفت
مرد-: بیبین برای بار اخره میگم من بچه ها رو با خودم میبرم اگه توی پر و بالم پچرخی یا دخالت کنی بد میبینی فهمیدی ؟؟
صدای از ان زن در نیامد که دوباره با خشم پرسید
مرد-: فهمیدی چی گفتم ؟ فریده مگه با تو نیستم ؟
اشک هایش را که روی گونه هایش را خیس کرده بود را با روسری سرش پاک کرد صدایش را بالا برد و روبه ان مرد ظالمی که زمانی مرد زندگی اش بود گفت
فریده-: نمیزارم بچه هامو از پیشم ببری میمیرم اما اونارو بهت نمیدم نمیزارم ببری شون توی یه کشور غریبه
عصبانی شده بود شاید توقع نداشته است ان رفتار را از زنی که تا کنون صدایش را بالا تر از حد معمول نشنیده است امروز با صدای بلند و با اعتماد بنفس جلویش ایستاده است و حرف میزند را بشنود
خشمگین دست اش را بالا برد تا سیلی دیگری نثار صورتش کند که پسرش سپر مادر شد و دست پدرش را در حوا نگه داشت
با خشم دست پدر اش را رها کرد و گفت
پسر-: بابا بسه دیگه اگه بار دیگه روی مادرم دست بلند کنید باز…
وجدان اش اجازه نداد تا حرف دیگری برای پدرش بزند پدرش با چشمهای گرد شده نگاهش میکرد باورش نمی شد ان پسر از خون خودش است پسری که سعی داشت همانند خودش تربیت کند همان پسر حالا جلویش ایستاده است و سپر مادرش شده است
دست اش را مشت کرد و روبه فریده که برق تحصینی از ان دلاور کوچک در چشمانش داشت گفت
مرد-: میبینم پسرم رو هم از راه به در کردی اصلا اشتباه کردم گذاشتم باهات باشه که الان جرعت کرده جلوی پدرش وایسته
فریده دست اش را روی شانه پسرک دلاور اش گذاشت و گفت
فریده-: بچه هام تا وقتی زنده باشم با منه این رو بفهم شهاب
شهاب عصبانی نشد حتی اخم هم نکرد پوزخندی برایش زد و گفت
شهاب-: اینو قانون تصمیم میگیره و خودتم خوب میدونی قانون چه تصمیمی میگیره اخه هرچی نباشه حقوق خوندی دیگه
با دست اش اشاره ای به پسرک اش کرد و ادامه داد
شهاب-: بچه ها دیگه هفت سال شون نیست

با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

https://sapp.ir/98iaroman

به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
لينک دانلود اپليکيشن سروش
دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

اگر خواستار حذف این رمان از سایت هستید از بخش تماس با ما در ارتباط باشید.
امتیاز 3.24 ( 17 رای )
اشتراک گذاری مطلب


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است