کامیابی تنها در این است که بتوانی زندگی را به شیوه خودسپری کنی.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان عطر نفسات نودهشتیا
دانلود رمان عطر نفسات نودهشتیا

دانلود رمان عطر نفسات نودهشتیا

دانلود رمان عطر نفسات نودهشتیا

دانلود رمان عطر نفسات نودهشتیا

دانلود رمان عطر نفسات نودهشتیا

 

دانلود رمان عطر نفسات نودهشتیا

زودتر بیا پایین صبحونت و بخور تا دیرت نشده! سپس در را بست و بیرون رفت. هورش رو به روی آینه ایسددتاد و دسددتی به موهایش کشددید.چهره ی دلنشددینی داشت. پوستی روشن،لب هایی متوسط،مژه هایی بلند،با چشم هایی طوسی رنگ! پس از آماده شدن،نگاهی به خودش در آینه کرد و از اتاق خارج شد. 7:15 وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست.نگاهی به ساعت مچی انداخت را نشان میداد! به خوردنش سرعت بخشید،پشت سر هم لقمه می گرفت و نجویده قورتش می داد.استکان چایش را برداشت و یک نفس همه را سر کشید! از پشت میز بلند شد و با عجله به سمت در رفت! _مامان من رفتم _کجا؟تو که هنوز چیزی نخوردی! _به اندازه ی کافی خوردم.باید برم خیلی دیرم شده! _باشه به سلامت! از خانه خارج شد.سوار ماشینش شد و به سمت دانشگاه به راه افتاد. پس از مدتی به دانشگاه رسید.کیفش را از روی صندلی برداشت و از ماشین پیاده شد.در همین حین،کسی با پشت دست ضربه ای به گردنش زد! برگشت و با دیدن عرفان معترضانه به او غرید: _چته دیوونه!مرض داری؟عرفان که از فرط خنده سرخ شده بود گفت: _چه خبرته بابا؟ زدم تا خواب از سرت بپره! هورش با دست کنارش زد و به سمت ساختمان دانشگاه به راه افتاد.عرفان تنها پسر عمویش بود که حکم یک برادر را برایش داشت.اما شوخی های گاه و بی گاهش او را سخت کلافه می کرد! _کجا میری هورش؟صبرکن منم بیام! سپس با قدم هایی بلند، خود را به او رساند. هورش کیفش را در دستش جا به جا کرد و گفت: _مگه کلاس شروع نشده؟تو این بیرون چیکار می کنی؟ _استاد شمسایی هنوز نیومده! _جدا؟پس شانس آوردم وگرنه مثل دفعه قبل پدرم رو در می آورد! عرفان در کلاس را باز کرد و با هم وارد کلاس شدند. اولین کسی که به چشم هورش خورد،مهتاب بود! لجبازترین دختری که تا به حال دیده بود! چون خیلی سر لج و لجبازی را داشتند،نام و آوازه شان در دانشگاه پیچیده بود! مهتاب با پوزخند تلخی نگاهش را از او گرفت. هورش نیز پوزخندی زد و عمدا سددری از روی تاسدد تکان داد و از کنارش گذشت. مهتاب متوجه پوزخند او شد.ساکت نماند و گفت: _بهتره برای خودت متاس باشی،آقای حسامی!! حسامی را با غیظ تلفظ کرد،هورش که خنده اش گرفته بود با خود گفت:

 

دانلود فایل pdf

 

باکس دانلود
    امتیاز 3.50 ( 2 رای )
    اشتراک گذاری مطلب

    *

    code

    
    نودهشتیا
    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است