آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد، آزادی خود ماه است كه او را پایبند می كند.
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
خانه » رمان اجتماعی » دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا
دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

 

دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

پا لهش کرده… جلو آمد… برای معذرت خواهی … برای توجیه کردن… اما من دیگر امیرحسام سابق نبودم… و هرگز هم نمیشدم… *** با نهایت سرعت خودم را به خانه میرسانم… برای هر گونه توضیحی به غزل آماده ام… اما بر خلاف تصورم، بی هیچ حالت خاصی توی صورتش جلو می آید و با نق نق می گوید: کجایی تو؟! از فروشگاه زنگ زدن… سرویس چوب رو فرستادن در خونه… الان معطل ما هستن… یخچال و ماشین لباسشویی و اینا رو هم از زیر زمین بار زدن… دیدیشون دم در؟! چندین و چند بار پلک میزنم تا حالم سننر جا بیاید… حتی یک کلمه هم توضیح نخواست… _ آ… آره دیدمشون… خب پس زودتر بریم… گاز گنده ای به هایدای توی دستش میزند و جلوتر راه می افتد… و من میدانم… غزل هر وقت بی نهایت عصبی یا ناراحت است… به خوردن روی می اورد… زیر لب چند فحش نان و اب دار نثار صنندف و حضننور بی موقعش میکنم و پشت سر غزل راه می افتم… توی ماشین می نشینم و جلوتر از ماشینی که قرار است وسایلمان را به خانه ی جدید انتقال بدهد، راه می افتم… غزل بی وقفه حرف میزند… _ واقعا که امیر حسننام… منو با این دو تا اقا توی خونه تنها گذاشننتی نگفتی یه بلایی سرم میارن؟! عمه گفت آراد تا ساعت ده امتحانش تموم میشه میاد خونه ولی اونم نیومد… انقده ترسینننننننندم… اونا داشتن بی توجه به من وسایلو بار ماشننین میکردن ها… ولی من یه گوشننه عین بید می لرزیدم… سننعی میکردم اصلا پیش… چشمشون… هننینننننع.. یک دستم را از فرمان ازاد میکنم و محکم بین دو کتفش می کوبم: یواش تر… کسننی که دنبالت نکرده… همه ش مال خودته… هزار بار بهت نگفتم با دهن پر حرف نزن؟

لینک مورد نظر حذف شد

دانلود رمان جدید
رمان

دانلود رمان عاشقانه

رمان عاشقانه

دانلود کتاب بیشعوری

باکس دانلود
    اشتراک گذاری مطلب

    راهنما

    درباره admin :

    
    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است