خانه » دانلود رمان » دانلود رمان متناقض نما نودهشتیا
دانلود رمان متناقض نما نودهشتیا

دانلود رمان متناقض نما نودهشتیا

دانلود رمان متناقض نما نودهشتیا

دانلود رمان متناقض نما نودهشتیا

دانلود رمان متناقض نما نودهشتیا

رمان:متناقض نما (پارادوکس)
نویسنده: نرجس رجبی.
ژانر: عاشقانه_ اجتماعی.
خلاصه: رفتارهایِ نقیض تو مرا جذب کرد، جذب شخصی که ظاهر و باطن او پر از تفاوت بود! نمی توانستم دلیل این تفاوت هایِ مبهم اش را بفهمم‌، همین برایم یک معما شد… معمایی که حل کردن آن مهم تر از هرچیزی بود، معمایی به بزرگی دریا! دریایی که عمقِ زیادی داشت، آن قدر غرق حل این معما بودم که به یک باره غرق شدم! غرق دریایی پر از معمایِ حل نشده. این معما و دریا پر بود از تناقض.
شنا بلد نبودم و غرق شدم در دریایِ متناقض تو…
مقدمه: میان من و تو تفاوت هایِ زیادی وجود داشت! من چیزهایی را می دیدم که تو حتی به آن نگاه هم نمی کردی، کارهایی انجام می دادم که قادر به انجام آن نبودی، فکرهایی در سر داشتم که تو حتی یکبار هم به آن‌ فکر نکردی… چه شد که بندِ قلب ما دونفر با این همه تفاوت به یکدیگر گره خورد؟!
*********

پیشنهاد ما

رمان خاکستری مطلق|Nia81 کاربر انجمن نودهشتیا

رمان زود گذشت | Fateme00 کاربر انجمن نودهشتیا

برای بار سوم نفسم رو حبس کردم و دو ثانیه بعد به بیرون فوت کردم؛ دستم رو آروم و لرزون رویِ قلبم قرار دادم.
لعنتی! تپِشِ قلب هم تو این موقعیت به سراغم اومده بود… چشم هام رو بستم، کمی بعد باز کردم و زیر لب گفتم:
_باران جان، آروم باش! همینطوری رفتار می کنی که هیچکس بهت اعتماد نداره.
داشتم با خودم صحبت می کردم که صدایی کلفت و خشن گفت:
_خانوم قصد ندارید از اینجا تکون بخورید؟
متعجب دهنم رو بستم و به سمت صدا برگشتم! با دیدنِ زنی با هیکل ورزیده و.. چشم هام درشت شد! صاحب اون صدایِ کلفت این زن بود؟!
زن که دید قصد تکون خوردن ندارم، سری تکون داد و دستش رو به سمتم آورد؛ کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم و ترسیده به عقب قدم برداشتم.. زن دستش رو رویِ شونه یِ سمتِ راستم قرار داد و به سمت دیگه ای هولم داد من هم که متعجب و ترسیده بودم مثلِ یه چوب خشک همون جا ایستاده بودم و تکون نمی خوردم! حتی نمی تونستم در برابر این زن عکس العمل نشون بدم! تنها به زن خیره شده بودم که بعد از تکون دادن من راهش باز شد… با همون هیکل ورزیده و درشت به حالت دویدن وارد دادگستری شد.
بعد از رفتنش نفسی عمیق کشیدم و به سمت دادگستری برگشتم؛ دیگه موندن رو جایز نمی دونستم، نمی خواستم به خاطر دیر رفتنم این بار هم موکلم رو از دست بدم! بسم الله الرحمن الرحیم زیر لب گفتم و بدون وقفه به تندی وارد دادگستری شدم؛ قلبم همچنان به شدت می کوبید و این استرسم رو بیشتر از قبل می کرد! با ترس به سمت راهرویِ باریک رفتم و همونطور به سمتِ اتاقکی که دو نفر رو به روش ایستاده بودن قدم بر داشتم‌، یکی از اون دونفر سرش رو بالا آورد با دیدنم لبخندی زد و سری تکون داد. لبخند زن که گویا خواهر خانوم همتی بود، باعث نشستن لبخندی رویِ لب من شد، همین لبخندش باعث شد قلبم آروم بگیره..
به این فکر کردم که: این ها مثل موکل هایِ قبلیم نبودن؛ خیلی خوب، مهربون و بدون هیچ شیله پیله ای بودن. کمی از استرسم کم شده بود؛ به تندی به سمت خانوم همتی که با اشاره یِ خواهرش به من خیره شده بود و نگران نگاهم می کرد رفتم. سلامی بلند دادم، خانوم همتی با صدایی لرزون جواب سلامم رو داد وبعد از اون خواهرش باهمون لبخند شیرینش سلام داد.
با صدایی که سعی داشتم آروم و دلنشین باشه رو به خانوم همتی گفتم:
_کمی بعد دادگاه شروع می شه، حاضری؟

پیشنهاد نودهشتیا

دانلود رمان تقاص نودهشتیا

دانلود رمان سرزمین چشمانت نودهشتیا

منبع:romansara.org منبع:romankade.com
42+
امتیاز 4.63 ( 8 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. سلام نرجس جانم رمانت و نصفه خونده بودم وقتی داشتی می نوشتیش حالا کامل خوندم و لذت بردم از قلم زیبات عزیزم
    خسته نباشید فراوون بهت

    2+

*


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است