آدمیانی مانند گل های لاله ، زندگی کوتاه در هستی و نقشی ماندگار در اندیشه ما دارند .
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۷
خانه » رمان غمگین » دانلود رمان محبس نودهشتیا
دانلود رمان محبس نودهشتیا

دانلود رمان محبس نودهشتیا

دانلود رمان محبس نودهشتیا

دانلود رمان محبس نودهشتیا

دانلود رمان محبس نودهشتیا

 

دانلود رمان محبس نودهشتیا

دانلود  رمان  نودهشتیا

لبخندی زدم و عقب رو رفتم و با احترام از اتاق خارج شدم..خوشحال شدم..من نمی گذاشتم..نمی گذاشتم نیلوفر یک هفته ای جای من را بگیرد..

از اداره خارج شدم..سوار سمند سفید رنگم شدم و ماشین را به حرکت در اوردم..نیم ساعتی بعد به خانه رسیدم..

ماشین را پارک کردم و وارد آپارتمان شدم..به طبقه دوم که رسیدم از اسانسور خارج شدم..کلیدم را از داخل کیفم خارج کردم و روی در گذاشتم و درب را باز کردم.

تا درب خانه را باز کردم صدای بابا را از داخل آشپزخانه شنیدم..با ذوق کیف را همان دم درب رها کردم و با سرعت و جیغ به سمت آشپزخانه دویدم..

بابا در حال بگو بخند با مامان بود که بدون توجه سلام بلند بالایی کردم و بابا را در آغوش گرفتم..بابا با خنده گفت:

-سلام دختر بابا!

-وای سلام بابا..خیلی دلم برات تنگ شده بودمنم همینطور عزیزم..

از بغل بابا جدا شدم و به سمت مامان رفتم که مشغول سیب زمینی خرد کردن بود..لپش را کشیدم و بوسه ای بر روی لپش زدم..

با عشق نگاهش کردم که خندید..یکدفعه صدای تیام بلند شد..همانطور که غر غر می کرد به سمت ما آمد..

-باز دوباره که این دختره لوس اومده خونه..اه اه..خودشیرین..من موندم تو چجور سروانی هستی که انقدر نازک نارنجیی..

دستانم را به کمر زدم و یک تای ابرویم را بالا انداختم..

-ببخشید من خیلی هم خوبم..خودشیرینم تویی..من فقط یکم زیادی مامان بابام رو دوست دارم..مشکلیه؟

تیام همانطور که به سیب زمینی های خام ناخنک می زد گفت: -یکم؟

منبع:romankade.com
1+
اشتراک گذاری مطلب

راهنما

درباره admin :

*


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است