آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد، آزادی خود ماه است كه او را پایبند می كند.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان من تو او دیگری نودهشتیا
دانلود رمان من تو او دیگری نودهشتیا

دانلود رمان من تو او دیگری نودهشتیا

دانلود رمان من تو او دیگری نودهشتیا

دانلود رمان من تو او دیگری نودهشتیا

دانلود رمان من تو او دیگری نودهشتیا

دانلود رمان من تو او دیگری نودهشتیا

ارمیتا :برای کی؟ افسانه :خوب برای …بابا …تو چیکار داری… ارمیتا :بیچاره داری کلفتیشونو میکنی؟ افسانه :بیچاره سرماخورده …خوب ما همسایشونیم …تازه مرصادم که دیگه غریبه نیست …دوستمه …. ارمیتا ماتش برد …تمام خوبی اش این بود که در هیچ شرایطی دروغ نمیگفت همانی رو میگفت که مطمئنا به وقوع می پیوست … با حرص گفت :تو از گشنگی بمیری برای خودت عذا درست نمیکنی حالا برای اون نره غول بی شاخ و دم اشپزی میکنی؟ تو این چند وقت که مامان اینا نیستن زورت میومد یه لقمه غذا جلوی ادم بذاری اونم با کلی منت …حالا اینقدر بااون نره خر صمیمی شدی؟ خاک برسرت… افسانه :ای بابا …هرچی من هیچی نمیگم… ارمیتا :چی میخوای بگی؟ تو که تو حرف کم نمیاری … افسانه نفس عمیقی کشید و از در دیگری وارد شد وگفت :بابا ارمیتا محبت و انسان دوستیت کجا رفته؟ بیچاره سرما خورده … ارمیتا :سرما خورده؟ هدفت از اشپزی برای پسر همسایه ی واحد رو به رو انسان دوستیه دیگه” افسانه :اره ….اشکالی داره؟ ارمیتا به سمت افسانه امد وگفت :باشه ….پس این سینی ومن می برم ….هدفتو انجام میدم… و با حرص شال را از روی سر او کشید و روی سر خودش انداخت و یک مانتو ی دم دستی پوشید وسینی را در مقابل نگاه ناباورانه و گیج افسانه برداشت و دم پایی صورتی انگشتی اش را پوشید و از خانه خارج شد. دو تقه به در زد …برانوش در حالی که با موهای اشفته و سر وصورتی نسبتا کبود نگین را که یک پستونک موشی در دهانش بود بغل کرده بود و با تلفن صحبت میکرد در را باز کرد. نگین با دیدن ارمیتا دستی زد و ارمیتا سری تکان داد و با تعجب به صورت درب و داغانش نگاه کرد .متاسف و متاثر گفت :سلام … برانوش :سلام ….وکمی بعد گفت :نه با تو نیستم … ارمیتا سینی محتوی سوپ را جلو گرفت ….نگین خم شد تا در کاسه فرو برود اما برانوش او را محکم گرفته بود

با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

https://sapp.ir/98iaroman

به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
لینک دانلود اپلیکیشن سروش
دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید


امتیاز 3.52 ( 21 رای )
اشتراک گذاری مطلب

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است