باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست.(کوروش کبیر)
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان هبوط نودهشتیا
دانلود رمان هبوط نودهشتیا

دانلود رمان هبوط نودهشتیا

دانلود رمان هبوط نودهشتیا

دانلود رمان هبوط نودهشتیا

دانلود رمان هبوط نودهشتیا

 

دانلود رمان هبوط نودهشتیا

هبوا : کتابخانه مجازی مانسرا
حالم خوش بود، حالم خیلی خوش بود و فکر می کنم هیچ چیزی، هیچ اتفاق افتضاحی هم نمی توانست حال خوشم را خراب کند. می خواستم از زیر نگاه حریص صاحب مسافرخانه خلاص شوم، میخواستم از شر موشها خلاص شوم، میخواستم از شر بوی بد فاضلاب خلاص شوم و این اولین قدم من در ابتدای این راه طولانی بود! هیچی جز یک چمدان و یک کیف و یک کارت بانک پر پول نداشتم. پدر زورگو میدانست شبها کجا سر میکنم؟ می دانست روزها چه شغل خفت باری دارم؟ می فهمید دختر آقای بشارت بزرگ در چه اتاقی با چه پست و مقامی کار می کند؟ حتما اگر میفهمید از خجالت سرش را میان همصنفانش نمی توانست بالا بگیرد و از اینکه دورم و هیچ کس دستش به من نمیرسد خوشحال بود! نگاهی به کارت بانکی آبی رنگ می اندازم، هر ماه، سر هر ماه مسیج واریز پول به کارتم میرسید! اگر حساب می کردم چند میلیون در این کارت خوابیده بود؟ چند ملیون پول برایم میریخت که دیگر برنگردم؟ می دانستم خیلی خوشحال بود. خیلی! در اتاق را می بندم و بدون اینکه از صاحب مسافرخانه خداحافظی کنم، اجاره این ماهش را روی پیشخوان میگذارم و میروم! اگر می رفتم و دست خالی میرفتم چه عکس العملی نشان میدادند؟ خودم را در شیشه ی ماشین می بینم، امروز بعد از مدتها چشمهایم میدرخشید، لبخند داشتم و سر سوزن امید در دلم نشسته بود. الميرا از وقتی که وارد زندگی ام شد خیلی چیزها تغییر کرد! سایه درختان در هم تنیده بر شیشه ماشین می افتاد، مثل ندید بدیدها امروز خیابان را جور دیگری نگاه می کردم؛

حتی آفتابی را که از لای برگها میپرید بیرون. راننده با تعجب نگاهم میکند و آرام میپرسد: -تازه اومدین ایران؟ حتی فکرش را هم نمی کنی از کجا آمده ام. چندثانیه بی حرف نگاهش میکنم و بدون اینکه جوابش را بدهم برمیگردم و به آدمها نگاه میکنم! -دم اون گلفروشی وایسین! یک دسته لیلیوم سفید بدون تزئین میگیرم… نخ کنفی که گلفروش دورش بسته را باز می کنم و همان طور که غر میزنم خودم گره اش میزنم: نمیخوای راه بیفتی شما آقا؟ با تشرم ماشین را روشن می کند. گل را روی صندلی عقب میگذارم و موبایلم را
روشن می کنم تا یکبار دیگر آدرس را چک کنم. همان موقع می گوید

امتیاز 5.00 ( 2 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. خيلى قشنگ بود

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است