خانه » دانلود رمان » دانلود رمان هویت من چیست نودهشتیا
دانلود رمان هویت من چیست نودهشتیا

دانلود رمان هویت من چیست نودهشتیا

دانلود رمان هویت من چیست نودهشتیا

دانلود رمان هویت من چیست نودهشتیا

دانلود رمان هویت من چیست نودهشتیا

پای راستم رو به دیوار تکیه داده بودم و دست به سینه ورزش بچه ها رو نگاه می کردم.هِی خدا!چرا باید با بقیه فرق داشته باشم؟اونا می تونن بازی کنن،اما من نمی تونم.چــرا؟ نمی خوام بگن: -هِی!نگاه کن چه پولدارن!کاشکی ما هم مثل اونا بودیم. نمی خوام!آرزو دارم یه بار از ورزش کردن معاف نباشم.آرزوم اینه مثل همه بتونم بازی کنم و بدوم.کاشکی بدونم،وقتی آدم می دوئه،چه حسی داره؟وقتی موهات رو باد به هم می ریزه،خوبه؟دوست دارم؟کاشکی یه بار می تونستم.فقط یــه بار. آهی کشیدم و به ساناز نگاه کردم.داره امتحان دوی پنصد و چهل متر می ده.اما من معافم.از همه چیز !من یه زامبی ام!یه مرده متحرک.

پیشنهاد ما

رمان زندگی خصوصی منParkti lکاربر انجمن نودهشتیا

رمان آرزوی فراموش شده lالهام بوستانی کاربر انجمن نودهشتیا

بخشی از رمان

-خب،منتظرم. انگشت هاش رو تو هم پیچید.کمی مِن مِن کرد،تا به حرف اومد: -اسپانتا…من خوبیِ تو رو می خوام…برایِ این که خوبیت رو می خوام دارم این حرف ها رو بهت می گم. حرفش رو قطع کرد و نفس عمیقی کشید: -راستش…راستش من راضی نبودم این حرفا رو بهت بگم،خودت خواستی…اگه الان هم پشیمون شدی بگو. من که حسابی فضولی قلقلکم می داد،اصلا به عمق حرفاش فکر نمی کردم : -اَه.بگو دیگه…جون به سرم کردی. -می دونی من ذاتاً آدم فضولی هستم . می دونستم.اون هم مثل خودم.با تکون سر ازش خواستم حرفش رو ادامه بده. -پریشب با دوستام رفته بودیم بیرون بعد که برگشتم خونه و رفتم تو رخت خواب.از سر شب دلم درد می کرد…فکر کردم یه دل درد سادس.اما فکر کنم ساعت یک بود که درد امانم رو برید…با خودم گفتم یه مسکن بخوری حله… وسط حرفش پریدم: -مگه داری شجره نامتو تعریف می کنی؟چه قدر صغرا کبرا می چینی. -گر صبر کنی،ز غوره حلوا سازی.پنج دقیقه خفه شو…آره،داشتم می گفتم.در حال پایین رفتن از پله ها بودم که…صدایی مثل مشاجره شنیدم.صدا از اتاق مامان و بابا می اومد.با خودم گفتم شاید دعوای زن و شوهری باشه،به من چه؟از قدیم گفتن”زن و شوهر دعوا کنن،ابلهان باور کنن.”داشتم بی خیالش می شدم که اسم تو رو بین حرفاشون شنیدم. -اسم من؟ -آره…من هم فضولیم گل کرده بود گوش وایستادم… ماجرا داشت به جاهای حساس می رسید،که مامانم برای ناهار صدامون کرد.آریانا هم از خدا خواسته: -خب،بلند شو یه دلی از عزا دربیاریم.ادامه ی داستان در شب های آتی. -مگه قصه های شبونس؟زود زر بزن. -بلند شو که دیگه زیادی داری بی شعور می شی…خوبه سه سال ازت بزرگ ترم. -بس کن آریانا.بگو دیگه

پیشنهاد نودهشتیا

دانلود داستان صوتی من دیوونه نودهشتیا

دانلود رمان زندگی همچنان در جریانه نودهشتیا

 

 

باکس دانلود

    
    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است