دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آن ها را آشکار می کند.(آنتوان چخوف)
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
خانه » رمان اکشن » دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا
دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا

دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا


Warning: Use of undefined constant smart_ads_days - assumed 'smart_ads_days' (this will throw an Error in a future version of PHP) in /home/iiacom/public_html/wp-content/plugins/smart-ads/smartads.php on line 681

دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا

دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا

دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا

دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا

لینک مورد نظر حذف شده

هر دو مرد با خونسردی نگاه می کردند و من با دیدن مرد مو بلند، صحنه ی مرگ ساناز رو برای هزارمین بار توی ذهنم مرور کردم .قلبم پر از نفرت بود و احتمالاً از چشم هام می خوند چون صورتش رو برگردوند .خبری از سگ مورد علاقه اش نبود و من خدا رو شکر کردم !با کنایه گفتم :سگ عزیزت کو؟ سریع به سمت من برگشت .قدمی به جلو برداشت و دستش رو بالا آورد که صدای آروم یاس شنیده شد :نه! مرد متوقف شد و هر دو به طرف یاس نگاه کردیم .چشمش به من بود .ناخودآگاه از اینکه طرف من رو گرفته بود خوشحال شدم اما جمله ی بعدش همه چیز رو خراب کرد :مراقب صورتش باش! مرد از من فاصله گرفت و من نگاهم رو به سمت آشپزخونه چرخوندم .نمی خواستند با زحمی شدن من قادری رو مشکوک کنند !حاتم با پوزخند به سمت یکی از اتاق ها رفت و گفت :راحت باشید. مردها سر تکون دادند .وقتی در اتاقش بسته شد، یاس با چشم هایی که آتیش از توش زبانه می کشید به طرفم حرکت کرد که باعث شد از وحشت سر جام میخکوب بشم .دستم رو به طرف اتاق خودم کشید .بی وقفه با قدم های نا هماهنگ و بلند دنبالش دویدم .وارد اتاق شدیم و در رو محکم کوبید .نمی دونستم چکار باید کنم و اوضاع کاملاً جدی بود .گفت :قرار بود طبق برنامه عمل کنی. -… -رفتارت عمدی بود .داشتی چیزی رو به قادری می فهموندی. -پس باید خیلی خنگ باشه، چون همه چیز عادی بود. چشم هاش رو ریز کرد و با عصبانیتی که سعی می کرد کنترل کنه گفت :فکر می کنی حرفت رو قبول کردیم که خانواده ات برات مهم نیست؟ همون موقع که زیر مشت و لگد بودی، می تونستیم خیلی راحت با یه عکس از پای شکسته ی یکی شون به حرف بیاریمت. دقیقاً به این مسئله فکر کرده بودم که چرا روی تهدید خانواده ام یا حتی تهدید امیر و ساناز مانور ندادند .من روی این چیزها حساس بودم .انقدر که اگر یه نفر رو از کوچه می آوردند و جلوم تهدیدش می کردند ممکن بود تحت تاثیر قرار بگیرم و نتونم تحمل کنم. . تلاشت خوشم اومده بود …داشتم سطحت رو می سنجیدم ِ -از دیدن بی خیال ترسم شدم و با طعنه گفتم :گزینش بود؟! دست به سینه ایستاد و گفت :تهدید خودت و کتک و زور جواب نداد، حتی پول هم قبول نکردی …برام جالب شده بود .تا اینکه سعید رو انداختم به جونت.

لینک مورد نظر حذف شده

منبع:romankade.com
0
باکس دانلود
اشتراک گذاری مطلب

راهنما

درباره admin :

تاکنون ۸ نظر ثبت شده است.

  1. بسیار زیباست این رمان، پیشنهاد میکنم بخونین

    0
  2. سلام…
    این رمان به نظرم خیلی خیلی خوب بود….فقط پایانش یه ذره تو ذوق زد….
    همش فک میکنم ادامه داره داستان…..

    یعنی واقعا ادامه نداره

    0
  3. واقعا زیبا بود…بعد از مدتها یه رمان خیلی خوب

    0
  4. رمان خیلی خیلی خوبی بود فقط پایانش نبایدوفا میمرد به نظرم رمان روادامه دارکنید اینجوری خیلی ناراحت کننده بود

    0
  5. سلام بچه ها.من دنبال یه رمان میگردم مال چندسال پیشه.حدودا5سال.اسم پسره کارن بود.پزشک بود.بایه دختری توی کمپ توجنگل اشنامیشن که دختره هم پرستاربود.همه ایناخارج ازایرانه.ولی شخصیتاش ایرانی ان.اسم دختره یادم نمیاد.شمااسم رمانومیدونین؟خیلی دنبالشم

    0
  6. یعنی واقعا رمان جلد دوم نداره؟؟

    1+
  7. رمان واقعااا عالی بود خیلی خوشم اومد فقط کاش فصل دوم داشته باشه که مثلا شاهین تیر رو به پایین سر وفا از پشت زد و که باعث بشه وفا حافظشو از دست بده و تا وقتی حافظشو بدست بیاره یاس از کشور خارج شده و فک میکنه وفا مرده
    خواهش میکنم روی فصل دوم رمان فک کنید خیلی حیفه

    0

*


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است