اتحادتان را در تمام زندگی حفظ کنید تا همیشه پایدار و سرافراز باشید.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷
http://forum.98iia.com/
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان اجتماعی » دانلود رمان پاورقی زندگی نودهشتیا
دانلود رمان پاورقی زندگی نودهشتیا

دانلود رمان پاورقی زندگی نودهشتیا

دانلود رمان پاورقی زندگی نودهشتیا

دانلود رمان پاورقی زندگی نودهشتیا

دانلود رمان پاورقی زندگی نودهشتیا

 

دانلود رمان پاورقی زندگی نودهشتیا

اره.. پیش پای تو زنگ زد می خواد منو ببینه
-خب.. توچی گفتی؟
هیچی دیگه برای فردا ساعت ۱۱قرار گذاشتم
فرزین خندید:نمردیم و قرار گذاشتن مهیار وهم دیدیم
-اره بخند…. خنده هم داره کور چی گفتن به قرار گذاشتن فرزین با ناراحتی گفت: ببخش منظورم این نبود…
مهم نیست فراموشش کن
فرزین با کلافگی گفت:بابا منظورم این بود که قبلا با هیچ دختری قرار مدار نمیداشتی اما…
-باشه بابا نمی خواد اینقدر به خودت فشار بیاری، فهمیدم چی می خوای بگی به خدا اگه مجبور نبودم این قرار رو هم نمیذاشتم
فرزین وقتی حال گرفته ی دوستش را دید برای عوض کردن جو گفت:میگم بزار من جای توبرم خدارو چی دیدی شاید از من خوشش اومد
مهیار لبخند بی جانی زد و گفت: بعد از ۱۵ تا دوست دختر اینم می خوای؟
ساره..اگه زشت بود میدمش به خودت اگه خوشگل بود واسه من قبول؟
مهیار خندید:در هر صورت واسه خودت
تا رسیدن به مقصد حرف میزدن و فرزین با شوخی هایش می خواست حال دوستش را بهتر کند… ماشین را جلوی در بزرگی نگه داشت و گفت: خب داداش رسیدیم اجازه مرخصی می فرمایید؟
-کجا؟
-خونه دیگه
مهیار با دلخوری گفت: لازم نکرده ناهار و بخور بعد هر جا خواستی برو

با ان
عزیر : ۳ منها
-نه قربونت …. تو برو شب میام دنبالت مسخره بازی در نیار بیا پایین، به خدا اگه نیومدی دیگه نه من نه تو در ضمن بابام شب میاد در آغوش کشید و گفت: الهی قربونت برم….. فدای این قد و بالای رشیدت بشم (به چشمام های مهیار که دیگر نمی بیند خیره شد و دوباره گریه اش از سر گرفت و سرش را روی سینه پهن و مردانه نوه اش گذاشت) الهی قربون چشمات بشم مهیار خم شد وسر مادربزرگش را بوسید و گفت: بازم من اومدم شما گریه و زاری راه بندازید ؟بعد می گید چرا بهم سر نمی زنید… خب گریه نکن دیگه قربونت برم
عزیز سرش را بلند کرد و دستانش را دو طرف صورت مهیار گذاشت قامت بلندش را خم کرد و چند دفعه صورتش را بوسید و گفت: چه کار کنم مادر وقتی می بینمت اشکم در میاد
این حرف رازد و تازه متوجه حضور فرزین شد که نظاره گر آن دو بود… گفت:سلام عزیز خانم احوال شما؟ مارو که فراموش نکردی؟

 

دانلود فایل pdf

 
با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

https://sapp.ir/98iaroman

به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
لينک دانلود اپليکيشن سروش
دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

اگر خواستار حذف این رمان از سایت هستید از بخش تماس با ما در ارتباط باشید.
امتیاز 3.67 ( 3 رای )
اشتراک گذاری مطلب


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است