قدر زمان حال را بدانید که گذشته هرگز برنمی گردد و آینده شاید نیاید.(گالیله)
انجمن نودهشتیا
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان غمگین » دانلود رمان پایان یک دختر نودهشتیا
دانلود رمان پایان یک دختر نودهشتیا

دانلود رمان پایان یک دختر نودهشتیا

دانلود رمان پایان یک دختر نودهشتیا

دانلود رمان پایان یک دختر نودهشتیا

دانلود رمان پایان یک دختر نودهشتیا

دانلود رمان پایان یک دختر نودهشتیا

اونا که باما کار نداشتن چرا همچین کاری کردم؟؟؟؟ گوشیم زنگ خورد و منو از افکارم کشید بیرون…. واااای خدا این علیرضا دیگه چی میگه!!!! من-بللللبهههههههه؟؟؟ علیرضا-خوبی بی معرفت؟؟؟؟کجاییی؟؟؟بیرون رفتی؟؟؟؟ من-مرسی اره رفتم الانم برگشتم خونه ام علیرضا-خوب یه یک ساعتی رو هم با این بنده حقیر میگذرونی؟؟؟ من-بزار به مامان بگم ببینم چی میگه؟؟؟ علیرضا-عمه کاری نداری اگه خودت دکست نداری بگو نمیام من-حالا بهت خبر میدم علیرضا- باشه تا یه ساعت دیگه خبرشو بدی گفتم باشه و قطع کردم….. به مامان گفتم علیرضا گفته بیا بریم بیرون مامانم بدونه هیچ مخالفتی گفت برو…. به علیرضا زنگ زدم گفتم بیا دنبالم خلاصه یه ساعت بعد اومد دنبالم و رفتیم واسه شام بیرون …. نشسته بودیم سر میز تو رستوران یه علیرضا گفت میخوام یه چیزی ازت بخوام… من-بگووووو؟؟؟فقط نگو با دوستات نرو بیرون و از این حرفا علیرضا-نه یه چیزه جدی میخوام بگم من-گوش میکنم علیرضا-میخوام یه بار دیگه مامان و بابامو بفرستم خواستگاری من-علیرضا ول کن دیگه من که گفتم میخوام درسمو بخونم علیرضا-خوب درستو بخون کی گفته نخون؟؟؟ من-نه اینطوری نمیتونم درس بخونم علیرضا-یه دفعه بگو اصلا دوسم نداری خیالمو راحت کن من-تو پسرداییمی مگه میشه دوست نداشته باشم؟؟؟ علیرضا-فقط درهمین حد که پسرداییتم دوسم داری؟؟؟ من-ول کن دیگه یه شب اومدیم بیرون بیخیال باش علیرضا-باشه هر طور راحتی…. شاممونو خوردیم و راه افتادیم سمته خونه رسیدیم و من پیاده شدم گفتم نمیای بالا.؟؟؟؟ گفت نه دیگه مرسی برو راحت باش رفتم تو خونه و لباسامو عوض کردم و رفتم تو تختم باز فکر اون پسر خوشگله که اسمش ارمان بود اومد تو سرم که با یه خشمی بهم گفت امروز که ماشینتو داغون کردم همین روزاست که خودتو داغون کنم….یه ترسه بدی نشست تو دلم….. باهمون حس خوابیدم و صبح با یه سردردی بیدارشدم واااای خدا چقد سرم درد میکنه…. امروز صبحه زودم کلاس دارم….. رفتم دست و صورتمو شستم و لباسمو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون که دیدم مامانم صبونه اماده کرده و نشستم و یکم خوردم و از مامان یه مسکن خواستم….بهم داد خوردم و راه افتادم رفتم سرکوچه که دوباره همون زانتیا نوک مدادیه جلو پام ترمز زد…..و دیدم همون پسرست اسمش حمید بود گفت بپر بالا برسونمت گفتم نه برو خودم میرم گفت اون روز که سرقرار نیومدی لاقل الان بیا دیگه…

پیشنهاد:

دانلود رمان پایان یک دختر نودهشتیا

رمان اقیانوس خورشید نودهشتیا

دانلود رمان اقلیما نودهشتیا

دانلود رمان رقابت عشق نودهشتیا

دانلود رمان اجی های دوقلوشروشیطون

دانلود رمان جدید
رمان

دانلود رمان عاشقانه

رمان عاشقانه

دانلود کتاب بیشعوری

برای دانلود ادرس زیر کلیک کنید
امتیاز 3.17 ( 6 رای )
اشتراک گذاری مطلب

راهنما

توجه داشته باشید برای دانلود روی (دانلــود با فرمـت پــی دی اف (pdf) ) کلیک کنید باکس دانلود

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. تهوع آور به معنای واقعی کلمه!!!!!!!!!!!!نویسنده عزیز چرا اینقدر فانتزی میزنی؟انقدر بد بود که من بی حوصله همین طور رد میکردم الانم یادم نیست چی چی بود دقیقا!؟
    بذار از اول برسی کنیم.
    دختره خیلی خوشگل بود
    پسر داییش اینو میخواست
    پسر تو دانشگاه زرت و فرت میخواست ت*اوز کنه بهش
    پدر پسره هم هیز بود و بهش نظر داشت
    و خیلی چرت و پرتای دیگه!
    اما چیزی که خیلی اعصابمو خورد کرد دیالوگای مسخره بینشون بود.یه جوری حرف میزدن انگار پنج سالشونه
    اصلا نخونیدش وقت تلف کنی محضه!


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است