مرد پارسی دروغ نگوید حتی بهنگام مرگ در جنگ (کوروش کبیر)
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » رمان ترسناک » دانلود رمان پنجره ها میمیرند نودهشتیا
دانلود رمان پنجره ها میمیرند نودهشتیا

دانلود رمان پنجره ها میمیرند نودهشتیا

دانلود رمان پنجره ها میمیرند نودهشتیا

دانلود رمان پنجره ها میمیرند نودهشتیا

دانلود رمان پنجره ها میمیرند نودهشتیا

دانلود رمان پنجره ها میمیرند نودهشتیا

همین هم می شه، صبرش که سر می یاد، قدم پیش می ذاره، دستش بند بازوم می شه و به زور و جیر بالا می کشدم و می گه: بیا برو گند زدی به همه ی زندگی! الآن اون شیفتک می یاد بیچاره امون می کنه! به زور تکونی به خودم می دم، على هم هلم می ده سمت حموم و می گه: تا خودتو بشوری منم برات حوله می بارم. فقط ببین، زیاد نمون زیر دوش، کل آپارتمان امروز بشور و بساب داشتن، آب سرد می شه.
جواب نمی دم، می رم تو حموم و با همون لباسها می ایستم به گوشه. الآن مثلا اگه لخت بشم و بایستم زیر دوش، آب شره کنه رو هیکلم و خودمو کف مالی کنم از کثافتی که به تنمه پاک می شم؟! مغزم چی؟! آب به عمق سرم هم نفوذ پیدا می کنه؟! اونو با چی بشورم؟! تصویرهایی که دیدم رو چه جوری پاک کنم؟! نه خیر! دوش گرفتن علاج کار من نیست! من باید به غلطی بکنم که این مغز وامونده به مدت از کار بیفته! بره تو كما! من باید دنیامو امشب، همین امشب نگه دارم که کمتر عذاب بکشم! آره! این بهترین گزینه است! امشب که بگذره و بگذرونمش، شاید فردا | امیدی باشه که دوباره از جام بلند شم ! همزمان با علی که حوله برام آورده می بام دم در حموم بدون اینکه دوش گرفته باشم. اخم کرده می پرسه: پس چی شد؟! | بدون جواب دادن از کنارش رد می شم و وقتی پا می ذارم تو اتاق مشتر کم باهاش در رو می بندم. این جوری بهتره! بذار یک کم فکر کنم، یک کم با خودم راه برم و حرف بزنم تا مغزم آروم بگیره و راحتم بذاره !
* * *
صدای ناقوس کلیسا آرامشمو بهم زده! نه تنها صداش بلکه ارتعاش شدیدش هم همه ی وجودم رو می لرزونه! اونقدری که حس می کنم زمین زیر پام در حال فروپاشيه اسرمو فرو کرده ام توی اون زنگوله ی بزرگ برای اینکه از دنیا بریده بشم تنها چیزی که می بینم فلز سرد بدنه اشه و تنها چیزی که می شنوم صدای دنگ دنگ کر کننده اش! این خیلی عالیه! اینکه کل دنیا اون بیرون باشه اما تو جاش بذاری و کاری کنی برات نباشه! صدایی که اسمم رو بلند به زبون می باره باعث می شه پلک های سنگینم رو از هم فاصله بدم. مات به سیروان برزخی بالای سرم نگاه می کنم و حس می کنم داره به زبون کردی چیزی می گه که من متوجه نمی شم! دوباره پلکهامو روی هم می ذارم، این بار محکم تر تکونم می ده و صدای ناقوس که نه اما صدای زنگ واحد هم به تکونش اضافه می شه! پس تو کلیسا نیستم! نه صدای ناقوسه و نه ارتعاشش قدرت دستای این مزاحمه که رعشه به تنم انداخته و خواب رو از سرم پرونده إصدای ممتد زنگ در که قطع می شه، می شنوم که سیروان به فارسی می گه: پاشو دیگه! با همون چشمای بسته بی انگیزه و خالی از هر نیرویی می پرسم: چرا؟! صدای عصبیش روحمو خراش می ده: چرا چی؟! پاشو می گم پاشنه در کند؟ چشم باز می کنم که بپرسم کی؟! راه می افته سمت در اتاق و توضیح می ده: یارو با تو کار داره، عجیب هم شاکیه! پاشو یا ردش کن بره، یا بیارش تو! دو زار آبرومانه داره به باد می ده! سر جام می شینم و صدای حرف زدنی رو از بیرون اتاق می شنوم. دستم چنگ موهام می شه و کلافه و گیج زل می زنم به انگشتهای پام! کی با من کار داره؟! اصلا کسی رو دارم که بخواد بیاد و ازم شاکی باشه و آبروریزی راه بندازه؟ ! از جام بلند می شم و می رم تو هال، على رو می بینم که ایستاده جلوی در نیمه باز واحد و مشغول حرف زدن با آدم اون طرف دره! |

 

امتیاز 2.50 ( 4 رای )
اشتراک گذاری مطلب

*

code


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است