خانه » دانلود رمان » دانلود رمان چشمان یخ زده نودهشتیا
دانلود رمان چشمان یخ زده نودهشتیا

دانلود رمان چشمان یخ زده نودهشتیا

دانلود رمان چشمان یخ زده نودهشتیا

دانلود رمان چشمان یخ زده نودهشتیا

دانلود رمان چشمان یخ زده نودهشتیا

فصل اول
تمام بدنم درد می کرد. درد از نوک پاهایم به ستون فقراتم میزد. صدا می زدم، اما کسی جواب نمی داد. کتایون را در ماشینمان دیدم. گویی خواب بود؛ اما چرا از بینی اش خون آمده بود؟ ماشین چپه شده و من داشتم مرگ عزیزانم را در پیش رویم می دیدم.
پدر و مادرم را صدا زدم، اما جوابی نیامد! نگران شدم. فریاد می زدم اما هیچ صدایی نمی آمد.
ناگهان صدای ضعیف مادرم آمد که گفت: کتی جان! عزیزم! حالت خوبه؟

پیشنهاد ما

رمـان رســپینا | زهــرا تیمـوری کاربر انجمن نودهشتیا

رمان سیاهکار | Zahra.b کاربر انجمن نودهشتیا

می دیدم که به سختی صحبت می کرد، گفتم: مامان! حالم خوب نیست… درد دارم.
مامان با صدای ضعیفی گفت: درست میشه دخترم. همه چیز درست میشه. من و بابا دوستت داریم! خیلی دوستت داریم.
بعد دیگر صدایی نشنیدم. بازهم صدا کردم. داد و فریاد زدم؛ اما فقط صدای خودم را می شنیدم. تا اینکه از درد بی هوش شدم…
*******
چشمانم را که باز کردم، نور به شدت داخل شد .چشمانم درد گرفت .
گفتم: اوه لعنتی!
سریع چشمانم را بستم. دوباره از زیر چشم بیرون را دیدم؛ داخل یک اتاق سفید رنگ بودم؛ همه چیز سفید بود: تخت خواب، ملافه و … همه چیز از نور بود.
خواستم نیم خیز شوم که درد عجیبی در کمرم پیچید. به همان حالت دوباره چشم گشودم، کمی دیدم بهتر شده بود.
چشمانم را اطراف چرخاندم تا کسی را ببینم که زنی سفید پوش با مقنعه و مانتوی سفید و گوشی پزشکی به داخل آمد. با دیدنم لبخندی گوشه لبش جای گرفت .
گفت: به به! کتی خانم ما حالش خوب شد! جای شکرش باقیه.
و دستش را به گونه ام کشید. دست گرمش، صورت یخ زده ام را گرم کرد.
گفتم: من کجا هستم؟
گفت: خب.. اینجا جای بدی نیست. یه چند وقتی مهمون ما بودی خانومی؛ تو بیمارستانی گلم.
با شنیدن اسم بیمارستان بی اختیار گفتم: خانواده ام کجان ؟
پرستار ناخود آگاه اخم هایش در هم رفت ولی باز هم حالتش را حفظ کرد و گفت: جای اونا هم خوبه عزیزم. تو فعلا باید استراحت کنی تا خوب بشی و باز هم بتونی اونا رو ببینی .
گفتم : اما من میدونم اونا حالشون خوب نیست! اونا مردن، درسته؟ (اشکهایم بی اختیار از چشمانم سرازیر شدند و روی گونه هایم چکیدند )
پرستار که ناراحت شده بود، سرش را پایین انداخت و گفت: متاسفم. نمی خواستم خبری به این بدی رو بهت بگم.
گفتم: میدونم. ممنونم… میشه تنهام بزارید؟
گفت: فقط یه چیزی… خواهرت کتایون، هنوز توی آی سیو هست؛ به کما رفته، ضربه ی بدی به سرش خورده.

پیشنهاد نودهشتیا

دانلود داستان پدر نودهشتیا

دانلود رمان معجون عشق و غرور نودهشتیا


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است