ارزش انسان به افکار و باورهای اوست
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » دانلود رمان عاشقانه » دانلود رمان که روزی دل خسته خواهد شد نودهشتیا
دانلود رمان که روزی دل خسته خواهد شد نودهشتیا

دانلود رمان که روزی دل خسته خواهد شد نودهشتیا

دانلود رمان که روزی دل خسته خواهد شد نودهشتیا

دانلود رمان که روزی دل خسته خواهد شد نودهشتیا

دانلود رمان که روزی دل خسته خواهد شد نودهشتیا

 

دانلود رمان که روزی دل خسته خواهد شد نودهشتیا

جمال خوبی هم داره، فقط میمونه دین و ایمونش که کمی نگرانم کرده .چیز بدی ازش ندیدم و نشنیدم؛ ولی خب شناخت زیادی هم ازش نداریم. تو چشمهای حاجبابا پر از نگرانی واسه تک دختر و تک فرزندش بود .طبیعیه؛ پدر بود و میخواست دخترش رو به کسی بسپاره که نمیشناستش .به مرد تازه از راه رسیدهای که از قرار معلوم داشت خودش رو تو دل حاج اسدا …فخار، پیر و معتمد محل جا میکرد. نمیدونم اصلا این مرد از کجا پیداش شده؛ ولی هرچی که هست، انگار جای پاهاش رو واسه ورود به این خانواده خوب سفت کرده. بابا :خب دخترم نگفتی، چی بهش بگم؟ خودم همینجوری خجالتی بودم و الان هم که این جریان خواستگاری و ازدواج، مطمئنم که لپهام گل انداختند. -من…خب من بابا…آخه چی بگم؟ حاجبابا خندید و گفت: -زندگیته باباجون، تو باید واسهش تصمیم بگیری .قرارمون اینکه من فقط تو این مسیر راهنماییت کنم . ببینم…اصلا ازش خوشت اومده؟ دروغ چرا، به خودم که نمیتونستم دروغ بگم .تیپ و قیافهش عالی بود؛ چیزی که میخواستم .قدبلند و خوشلباس و البته خوشچهره .درسته سلیقهی من مرد بور نبود؛ ولی این یکی واقعا به دل مینشست و البته اینکه خیلی هم بور نبود. نمیدونم چرا با این همه صفات خوبش باز هم دلنگرونم گره روسریم رو سفت کردم و چادر حریر و نازکم رو روی سرم کشیدم .تو آینه به خودم خیره شدم .یعنی واقعا امشب و این مجلس شبِ بخت منه؟ قراره من یه عمر با این مرد باشم؟ قراره بشه پدر بچهی من؟ چهقدر تصورش هم خجالتآوره! زبونم رو روی لبم کشیدم و دوتا نفس عمیق کشیدم. صدای طاهرهخانم، همسایه دیوار به دیوارمون و دوست صمیمی مامانم اومد که داشت من رو صدا میکرد . تو مجلس امشب بهجز من و بابا، طاهرهخانم و شوهرش، حاج حسین، هم بودند و البته آقای داماد که خودش تنها اومده؛ یعنی واقعا هیچکس رو نداشت که واسهش پا پیش بذاره؟ خب درسته که ما هم فامیل درست و درمونی نداریم؛ ولی خب حداقل یه همسایه داشتیم، البته شنیدم یه عمهی پیر داره که اومده با حاجبابا صحبت کرده. سینی شربت رو تو دستم گرفتم و با بسما …زیر لبی وارد سالن کوچیک خونهمون شدم .سلام کردم و جوابم رو دادند .به همه تعارف کردم و بهش رسیدم؛ به کسی که احتمالا از امشب نزدیکترین کس به من میشد. تعللش واسه برداشتن لیوان رو که حس کردم، نگاهم به یه جفت چشم عسلی زلزده و خیره دوخته شد . نگاهش آروم بود؛ ولی پر از حرف .صورت مردونه و خوش آب و رنگی داشت و من یه لحظه حس کردم دلم بیتاب شد. کنار طاهره خانم نشستم .حاج حسین شروع به صحبت کرد .سرم پایین بود و فقط پاهای کشیده و پوشیده در شلوار طوسیش رو میدیدم .با سقلمهی طاهرهخانم به خودم اومدم .حاجبابا که فهمید حواسم پی حرفاشون نبوده، با لبخند کمرنگی گفت

 

دانلود فایلpdf

باکس دانلود
    امتیاز 4.44 ( 9 رای )
    اشتراک گذاری مطلب

    تاکنون یک نظر ثبت شده است.

    1. سلام این رمان برخلاف داستان بسیار زیبا و خواندنی نامی نامانوس داره اولی ک دانلود کردم با شک شروع به خوندنش کردم و باخودم گفتم بیشتر از دوسه صفحه ازاون رو نمیخونم ولی دیدم هرچه جلوترمیرم کنجکاوترمیشم ونمیتونسم خوندنش رو رها کنم توصیه میکنم بخونیدش تا به حرفم برسید

    *

    code

    
    نودهشتیا
    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است