عمر آنقدر کوتاه است که نمی‌ارزد آدم حقیر و کوچک بماند.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷
http://forum.98iia.com/
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان ترسناک » رمان اشتباه تلخ کاربر نودهشتیا
رمان اشتباه تلخ کاربر نودهشتیا

رمان اشتباه تلخ کاربر نودهشتیا

رمان اشتباه تلخ کاربر نودهشتیا

رمان اشتباه تلخ کاربر نودهشتیا

رمان اشتباه تلخ کاربر نودهشتیا

رمان اشتباه تلخ کاربر نودهشتیا

انجمن نودهشتیا

بخشی از رمان:زمزمه کردم:آره،فکر کنم -محسن:بیخیال سعی کن زیاد نری تو فکر -باشه -محسن:بلند شو بریم -کجا؟ -محسن:مشکلتو حل کنیم یه لبخند ملیح زدم:واقعا خندید و گفت:آره تا دوباره قصد جونمو نکنی -الان به شوخی گفتی یا جدی؟ -محسن:هردوش،بلند شو تا پشیمون نشدم سریع از جام بلند شدم و رو به محسن گفتم:اینی که میخواد بهم کمک کنه کیه -محسن:یه جن -وای،خواهشا اسم جن رو دیگه جلوی من نیار -محسن:نترس اون حتما مشکلتو حل میکنه البته شک دارم که بتونم احضارش کنم -خب شانسمونو امتحان میکنیم -باشه با محسن به سمت در خونه رفتیم تا از اونجا به خونشون بریم و یه جن دیگه رو احضار کنیم کنیم.حسی بهم میگفت قراره مشکلم حل بشه ولی اضطراب خیلی زیادی رو داشتم. یه لحظه صدای زنگ گوشیمو شنیدم.شماره ناشناس بود اما جواب دادم:بله صدای اشنایی توی گوشم پیچید و اون صدای پدرم بود.کمی تعجب کردم و منتظر شدم حرفشو بزنه -بابا:سلام پسرم.شاید من نباید بهت اون حرفارو میزدم شاید باید کمی درکت میکردم،به هرحال فردا مراسم ختم خواهرته بیا.شماره و قطعه مزارشو برات میفرستم.  و صدای بوق بود که بعد از اون توی گوشم پژواک میکرد.گوشی رو قطع کردم و گذاشتم توی جیبم -محسن:کی بود؟ -پدرم -محسن:ازت نمیپرسم چی گفت اما بهتره بریم -بریم در خونشون رو باز کرد و باهم وارد شدیم.خواستم برم تو که جلوم ایستاد و گفت:نمیخواد بیای،شاید از چیزی که میبینی بترسی یا خوشت نیاد.بیرون باش و هروقت گفتم بیا تو -شکسته گفتم:باشه دور حیاط تقریبا بزرگ محسن قدم میزدم و منتظر بودم تا خبرم کنه.استرس زیادی داشتم،هر ثانیه برام یه دقیقه صدای محسن رو شنیدم که گفت بیا تو.سرم رو آوردم بالا اما با دیدن ۱۰ساعت میگذشت.بعد حدود تصویر روبه روم خشکم زد.تعداد فوق العاده زیادی جن توی حیاط جمع شده بودن.باترس وارد پزیرایی شدم که علاوه بر محسن یه جن با قد و قامت بسیار بزرگ دیدم که که روی سینه اش یه لوح بود و روی اون نوشته بود(یا ابا عبدالله الحسین) شکسته از محسن پرسیدم این کیه؟ -محسن:ایشون پسر زعفر جن رهبر جن های شیعه هستن -آروم گفتم:مشکلمو بهش بگو دیگه محسن هم شروع کرد به حرف زدن با اون جن اما من صداش رو نمیشنیدم بعد مدتی محسن رو به من کرد و گفت:الان مشکلت حل میشه با شنیدن اینحرف اونقدر خوشحال شدم که به کل تمامی دردسر هام از خاطرم رفت چند لحظه بعد دوتا جن به همراه یه جن دیگه با دست و پای بسته جلومون ظاهر شدن.یه لحظه به صورت اون جن نگاه کردم آره خودش بود،متکون،یه لبخند زدم و رو به محسن گفتم،تموم شد؟ -محسن آره و بعد دوباره شروع کرد با اون جن حرف زدن و دقیقه ای بعد تمامی اجنه از جلمون غیب شدن -چی شد؟ -محسن:تموم شد

 

دانلود فایل pdf
با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

https://sapp.ir/98iaroman

به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
لينک دانلود اپليکيشن سروش
دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

اگر خواستار حذف این رمان از سایت هستید از بخش تماس با ما در ارتباط باشید.
امتیاز 4.14 ( 7 رای )
اشتراک گذاری مطلب


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است