آدمیانی مانند گل های لاله ، زندگی کوتاه در هستی و نقشی ماندگار در اندیشه ما دارند .
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » دانلود رمان عاشقانه » رمان به جرم عاشقی کاربر نودهشتیا
رمان به جرم عاشقی کاربر نودهشتیا

رمان به جرم عاشقی کاربر نودهشتیا

رمان به جرم عاشقی کاربر نودهشتیا

رمان به جرم عاشقی کاربر نودهشتیا

رمان به جرم عاشقی کاربر نودهشتیا

رمان به جرم عاشقی کاربر نودهشتیا

انجمن نودهشتیا

بخشی از رمان:قبل از اینکه جواب بدم خود سعید که انگار شنیده بود گفت: _ سعید هستم…یه جورایی همسایه محسوب میشم…از آشناییتون خوشوقتم آقا نوید… _ منم همینطور… سعید سه تا فنجون چای آورد و نشست روبه روی نوید… رو به من پرسید: _ این قضیه قفل و دستگیری چیه؟؟؟ نوید زد زیر خنده و منم لبخند زدم.. نوید:_شما با خانم پوریا نسبتی دارید؟ سعید سرش رو به علامت مثبت تکون داد…. نوید نگاهی بهم انداخت و شروع کرد… _ روز اولی که خانم پوریا اینجا مستقر شد مثل این که کلید رو جا میزاره مجبور میشه با گیره درو باز کنه که همون موقع علی میرسه و به جرم دزدی دستگیرش میکنه و می فرسته دادگستری… با چشمای گرد شده گفت: _جدی که نمیگی؟؟؟ + چرا جان داداش…روز بعدش که خانم پوریا اومد و خودشو سروان پوریا معرفی کرد من یکی که کپ کردم… _ نگفته بود بهم…پس این آباجی ما روز اولی کارش بیخ پیدا کرده… لبخند روی لبم ماسید… این گفت آبجی؟؟؟ یعنی آوا خواهرشه؟؟؟ خواهر واقعی؟؟؟ شوخی میکنه؟؟؟ نوید با تعجب پرسید: _خواهرتونه؟؟؟ +آره…یه چند روز به خاطر تحقیقاتم اومدم تهران و مجبور شدم مزاحمش بشم… وای خدای من… جوری شوکه شده بودم که حتی پلک نمیزدم … یعنی من… چقدر تهمت بی جا بهش زدم ها… وای… خدایا منو ببخش…  رو به سعید برگشتم: _ سعید جان نمیدونم چه طور ازت تشکر کنم…اگه اجازه بدی برم یکم استراحت کنم… با خونگرمی گفت: _خواهش میکنم…این چه حرفیه؟؟؟ + نوید ازشون پذیرایی کن داداش… _برو خیالت راحت… بلند شدم و خودمو به اتاق رسوندم و روی تخت دراز کشیدم… آخه پسره ی احمق چرا یه درصد احتمال اینو ندادی؟؟؟ ندونسته فکرت تا کجا منحرف شد… اینقدر با افکار خودم کشتی گرفتم تا خوابم برد… بعد از این که بیدار شدم هوا تاریک بود و خونه خالی… رفتم توی آشپز خونه که یه ظرف سوپ روی گاز دیدم… خدایا… دیگه روم نمیشه توی صورتش نگاه کنم… من چقدر احمقم آخه… ببین دختره چقدر با گذشته… مطمئنم که معنی پوزخند ها و نگاهامو فهمیده… وای که تو چقدر الاغی علی…

 

دانلود فایل pdf

باکس دانلود
    امتیاز 4.00 ( 6 رای )
    اشتراک گذاری مطلب

    *

    code

    
    نودهشتیا
    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است