باورها و ارزش‌ها، بهترين راهنما و مشاور زندگي شما هستند.(آنتوني رابينز)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷
http://forum.98iia.com/
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » دانلود رمان عاشقانه » رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا
رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا

رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا

رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا

رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا

رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا

رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا

انجمن نودهشتیا

ﺧﻼﺻﮫ: ﻧﻤﯿﺪوﻧﮫ ﭼﯽ دراﻧﺘﻈﺎرﺷﮫ و ﺳﺮﺳﺨﺘﺎﻧﮫ داره ﺑﺎ روزﮔﺎر ﺑﺮای ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮدن ﺧﻮدش و ﺧﻮاھﺮش دﺳﺖ و ﭘﻨﺠﮫ ﻧﺮم ﻣﯿﮑﻨﮫ…ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ طﻮری ﺑﺮاش رﻗﻢ زده ﮐﮫ ﻣﯿﺘﻮﻧﮫ ﺑﺮاش ﻋﺎﻟﯽ و ﻓﻮق اﻟﻌﺎده و ھﻢ زﻣﺎن ﺗﻠﺦ و ﻧﺎاﻣﯿﺪ ﮐﻨﻨﺪه ﺑﺎﺷﮫ…اﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﮫ ﺑﺮاش ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺎد ﻣﯿﺘﻮﻧﮫ آرزوی ھﺮدﺧﺘﺮی ﺑﺎﺷﮫ اﻣﺎ ﺑﺮای اون…..ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ…ﺑﮭﺘﺮه ﺑﺮﯾﻢ ﺑﺨﻮﻧﯿﻢ و از ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﺎ زﻧﺪﮔﯿﺶ اﺷﻨﺎ ﺑﺸﯿﻢ. ****************** ﻣﻦ ﻣﻠﻮرﯾﻨﻢ…ﻣﻠﻮرﯾﻦ راﺷﺪ…دﺧﺘﺮی ﻣﺤﮑﻢ و ﻗﻮی…ﻣﻦ ﮐﺴﯽ ام ﮐﮫ ازدﻧﯿﺎ ھﯿﭽﯽ ﻧﺪﯾﺪم و ھﻤﮫ ی ﺳﮭﻤﻢ ازدﻧﯿﺎ ﯾﮫ ﭘﺪر ﻣﻔﻨﮕﯽ ﯾﮫ ﻣﺎدر ﻧﺎﺗﻨﯽ و ﯾﮫ ﺧﻮاھﺮ ﻧﺎﺗﻨﯽ ﺑﮫ اﺳﻢ ﻧﻔﺲ ﮐﮫ ﺑﺮام ﻋﯿﻦ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﻤﻮﻧﮫ…ﺳﺨﺘﯽ ﮐﮫ ﮐﺸﯿﺪم ازﻧﻈﺮ ﻣﺎﻟﯽ و ﺟﺴﻤﯽ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪه ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺎﺷﻢ و ﻣﺴﺘﻘﻞ ….ﺗﺼﻤﯿﻢ دارم ﭘﻮﻻﻣﻮ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻢ و ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ازاﯾﻦ ﺧﺮاب ﺷﺪه ﺑﺰﻧﻢ ﺑﯿﺮون و درﺣﺎل ﺣﺎﺿﺮﺗﻮی ﺷﺮﮐﺖ ﻣﻌﻤﺎری ﮐﺎرﻣﯿﮑﻨﻢ…ﻣﻌﻤﺎری ﺧﻮﻧﺪم اﻣﺎ ﺗﺮم اول و دﯾﮕﮫ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ اداﻣﮫ ﺑﺪم و اﻻﻧﻢ ﺗﻮی اﯾﻦ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﺎرم ﻣﻨﺸﯿﮫ رﺋﯿﺲ ﺷﺮﮐﺖ اﻗﺎی ﻣﻘﺪﻣﮫ…روزا ﺳﺎﻋﺖ ھﻔﺖ ﻣﯿﺎم و ﺷﺒﺎ ﺷﯿﺶ ﻣﯿﺮم ﺧﻮﻧﮫ ﺣﻘﻮﻗﻤﻢ ﺗﻮﻣﻨﮫ ﮐﮫ ﺑﺮام ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﮫ اﻻن ﯾﮏ ﺳﺎﻟﮫ ﮐﮫ دارم اﯾﻨﺠﺎ ﮐﺎر ۵٠٠ﻣﺎھﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ و ﺑﺎھﻤﮫ اﺷﻨﺎ ﺷﺪم و ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ھﻤﮫ دوﺳﺘﻢ دارﻧﺪ ….ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﻣﻘﺪارﭘﻮﻟﯽ روﺟﻤﻊ ﮐﻨﻢ اﻣﺎ ﺑﺎزھﻢ ﻧﯿﺎزدارم و ﺑﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮﮐﻨﻢ. اواﯾﻞ ﮐﮫ اﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮدم ﺑﺎ ﭘﺎﺷﺎ ﭘﺴﺮ رﺋﯿﺲ ﺷﺮﮐﺖ درﮔﯿﺮی داﺷﺘﻢ…ﻣﻨﻈﻮرم ازدرﮔﯿﺮی،ﺗﯿﮑﮫ اﻧﺪاﺧﺘﻦ وﮔﯿﺮھﺎی اﻟﮑﯿﮫ ﭘﺎﺷﺎ ﺑﮫ ﻣﻦ ﺑﻮد ﮐﮫ ﻣﻨﻢ ﺑﺪم ﻣﯿﻮﻣﺪ آﺧﺮﺳﺮ ﺑﮫ اﻗﺎی ﻣﻘﺪم ﮔﻔﺘﻢ و از اون ﻣﻮﻗﻊ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ ﻓﻘﻂ وﻗﺖ ھﺎیی ﮐﮫ ﺗﻮی ﺻﻮرت ﯾﺎ ﺗﯿﭙﻢ ﺗﻐﯿﯿﺮ اﯾﺠﺎد ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻓﻘﻂ ﺧﯿﺮه ﻧﮕﺎھﻢ ﻣﯿﮑﻨﮫ اﻣﺎ ھﯿﭽﯽ ﻧﻤﯿﮕﮫ. ﺗﻮی اﯾﻦ ﻣﺪت ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﯾﮫ ﮔﻮﺷﯿﮫ ﺳﺎﻣﺴﻮﻧﮓ ﺳﯿﺼﺪوﭘﻨﺠﺎﯾﯽ ﺑﺨﺮم ﮐﮫ ﻧﻤﻮﻧﻢ ﺗﻮﮐﺎرھﺎم… رﺋﯿﺲ وﮐﺎرﻣﻨﺪھﺎی ﺷﺮﮐﺖ ازم راﺿﯽ ﺑﻮدن و ﻣﻨﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎل ازﻣﺤﺒﻮب ﺑﻮدﻧﻢ ﻣﯿﻮن ھﻤﮫ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮدم ﯾﮑﻢ ازاﺧﻼق ﮔﻨﺪم ﺑﮑﺎھﻢ ﺳﺎﻋﺖ روﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ﺳﺎﻋﺖ ده ﺑﻮد وﻣﻦ ھﻨﻮز ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻮدم…ﯾﮫ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻖ ﮐﺸﯿﺪم وﺳﻌﯽ ﮐﺮدم ﮐﺎرھﺎی ﻋﻘﺐ ﻣﻮﻧﺪه رو زودﺗﺮ اﻧﺠﺎم ﺑﺪم…ﺑﺎﻻﺧﺮه ﺑﻌﺪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻤﻮم ﺷﺪ وﺳﺎﯾﻠﻢ روﺟﻤﻊ ﮐﺮدم وﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم ﺗﺎﺑﺮم ﺑﮫ اﻗﺎی ﻣﻘﺪم ﺧﺒﺮ ﺑﺪم دارم ﻣﯿﺮم اﺧﮫ اوﻧﻢ ھﻨﻮز ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻮد و ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ ﭼﺮا ﻧﺎراﺣﺖ و ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﺑﻮد…در اﺗﺎق رو زدﻣﻮ ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﯿﺎﺗﻮ دروﺑﺎزﮐﺮدم…

 

 

دانلود فایل pdf
با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

https://sapp.ir/98iaroman

به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
لينک دانلود اپليکيشن سروش
دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

اگر خواستار حذف این رمان از سایت هستید از بخش تماس با ما در ارتباط باشید.
امتیاز 3.42 ( 33 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون ۳ نظر ثبت شده است.

  1. خیلی یهتر میشه اگه یه خلاصه به عنوان پیش زمینه از هر رماني بذارین تا بدونیم قراره چی بخونیم نه اینکه کل رمان مشخص بشه
    سپاس از سایت خوبتون

  2. به معنی واقعی کلمه افتضاح.فکر کنم نویسنده خودش حتی یکبار کتاب رو نخونده بود. پر از تناقض های واضح که به شعور خواننده توهین میشد


نودهشتیا
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است