امام علي(ع):هر كه نگاه خود را از حرام باز دارد دلش آرام خواهد شد.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>
خانه » دانلود رمان عاشقانه » رمان مرواریدی در چشمانت کاربر نودهشتیا
رمان مرواریدی در چشمانت کاربر نودهشتیا

رمان مرواریدی در چشمانت کاربر نودهشتیا

رمان مرواریدی در چشمانت کاربر نودهشتیا

رمان مرواریدی در چشمانت کاربر نودهشتیا

رمان مرواریدی در چشمانت کاربر نودهشتیا

رمان مرواریدی در چشمانت کاربر نودهشتیا

انجمن نودهشتیا

بخشی از رمان:نه نه این اون چشمای خاکستری داداشم نبود. این آرسان نبود. دیگه برقی تو چشاش نبود. کیمیا با لبخند میاد کنارم میشینه و بغلم میکنه. با لبخند تلخی رو دستای خواهرم بوسه ای میکارم. کیمیا با لبخند رو به پسر مو طلایی نهیب میزنه: – آرتین! مگه نگفتم بابایی رو اذیت نکن؟ ها؟ آرتین با توخسی ابرویی بالا میندازه و میگه: – نوچ نمودام(نمیخوام). اده(اخه) نمیبونی(نمیدونی) چقدر دوسش دالم(دارم). همه از شیرین زبونی آرتین به خنده افتاده بودن. بعد از بریدن و خوردن کیک و شربت یه آهنگ ملایم بخش میشه که همگی بلند میشن تا برن وسط برقصن، فقط من بودم که رو ی مبل نشسته بودم و داشتم با حسرت به زوجهای عاشقی که بهم رسیدن نگاه میکردم. *** – الو؟ الو؟ چرا جواب نمیدی؟ ماهه که عمل کردم. 2 بزور صدام در اومده بود. نباید جیغ میکشیدم وگرنه باز حنجرم آسیب میدید. تازه صدای آرتین و نوگل کل خونه رو برداشته بود. نوگل دختر نیکا و آرمینه. آرتین که دیگه میتوست روون صحبت کنه بلند بلند میخندید و میگفت: – هی نوگلی بیا منو بگیر. بیا. ونیم ساله هم دنبالش بدو بدو میرفت. نیکا با حرص بلند شدو داد زد:2 نوگل – نوگـــــــــــــــل! بیام بیرون کشتمت، مگه نمیگم خاله ملو مریضه ساکت باشین؟ آرتینم که پشت نوگل در اومد و گفت: – خاله خود تو که داری بلند تر جیغ میزنی. با این حرف ارتین همه زدن زیر خنده و نیکای بدبخت با حرص اومد نشست کنارم. همه به کار خودشون مشغول بودن ولی من عین این علیلا توی رخت خواب نشسته بودم. هرچی به این نیکا و کیمی میگم: ماهم گذشته.2 – بابا من حنجرموعمل کردم تازه بازم حرف خودشون رو میزنن و میگن: _نــــــــــــه بشین سر جات. باید استراحت کنیپوفی کردم. راستی تازگی ها یه مطب باز کردم ولی برای عملم مجبورم یه چند وقتی تعطیلش کنم. دیدی بابا؛ دیدی مامان؟ من آرزوتو براورده کردم. چرا شما کمک نمیکنید؟ خواهش میکنم. باید کمکم کنید تا از این دنیا راحت بشم. من میخوام بیام پیشتون. پیش عشق ناکامم. منم آرزو داشتم. شونه هام میلرزید و کم کم هقهقم بالا رفت. همه نگاهاشون برگشت طرفم. همه سعی داشتن منو ارومم کنن دیگه از این نگاههای ترحم آمیز خسته شدم. دستای آنا و نیکا رو پس زدم و رفتم طرف سرویسای خونه خفه و بی صدا اشک ریختم . سرمو روی زانوهام گذاشتمو هق هقم رفت بالا . با احساس دستای قفل شده دور کمرم سرمو بردم بالا و چشمام تو چشمای سبز کوروش قفل شد. باورم نمیشد. خودمو بیشتر تو ب*غ*ل*ش فرو کردم. اینجا مخزن ارامش من بود.عطرشو تا تونستم تو سینه هام جا دادم. -چرا؟ چرا رفتی؟ دستاشو بینمون گذاشت و گفت: – عشقم من اینجام. کنارت. همراهت. هیچ وقت فراموشم نکن. بیا. اینو نگهش دار هروقت دلتنگ شدی میتونه کمکت کنه. یه تسبیح بود به رنگ سبز زمردی همرنگ چشای خودش. (کویرم. یه کویر خشکو تنها کویر هم صحبتش بادو سرابه کویر رویای دریا تو سرش نیست پای قصم بشین.حالم خرابه دریغ از یه جوونه تو وجودم تمام ریشه هام بی برگ و باره از اشکای خودم سینم ترک خورد تنم از دور شبیه شوره زاره)

 

دانلود فایل pdf

باکس دانلود
    اشتراک گذاری مطلب

    *

    code

    
    نودهشتیا
    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است