در این جهان، همواره برای كسانی كه از خطری بهراسند، خطری وجود خواهد داشت.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
خانه » دانلود رمان عاشقانه » رمان گاهی باید رفت کاربر نودهشتیا
رمان گاهی باید رفت کاربر نودهشتیا

رمان گاهی باید رفت کاربر نودهشتیا

رمان گاهی باید رفت کاربر نودهشتیا

رمان گاهی باید رفت کاربر نودهشتیا

رمان گاهی باید رفت کاربر نودهشتیا

رمان گاهی باید رفت کاربر نودهشتیا

 

انجمن نودهشتیا

بخشی از رمان:نیما کمی چشمانش را تنگ و دقیقتر نگاه کرد.مهتاب بود.با ظاهری آشفته که هیچوقت اورا اینجور ندیده بود هراسان و فریاد زنان به این سمت خیابان می آمد.می خواست از دست مرد که دیوانه شده بود به پلیس پناه ببرد.بلند جیغ می زد و کمک کمک می کرد. ناگهان یاد فاخته افتاد.الان در اتاق عمل بود و او اینجا ایستاده بود و به جیغ و داد مهتاب نگاه می کرد.بیخیال نگاه کردن به بلائی که مهتاب خودش با رفتارهای نادرستش بر سر خود آورده بود به بازوی فرهود زد
-بیخیال بابا!!!هر خری..فرهود من عجله دارم
فرهود هم نگاه گرفت و داشتند از در کلانتری بیرون می آمدند که صدای شلیک گلوله ای و جیغ چند عابر باز هم آنها را بر سر جایشان میخکوب کرد.صدای لرزان فرهود آمد
-این یارو دیوونه شده.الان می خوره به یکی دیگه
اندام مهتاب ظاهر شد.دوان دوان به سمت آنها می آمد. فریاد زد
-نیما کمک!!!
صدای شلیک گلوله و جیغ عابران اینبار ماموران پلیس را هم بیرون ریخت.مرد ایستاده بود و شلیک می کرد.فرهود کمی نیما را عقب زد
-نیما بیا بریم او نور این زنکه احمق چرا داره می یاد طرف ما.
ماموران بیرون آمده و ایست دادند.بدون توجه به ماموران فریاد زد
-وایستا بد کاره احمق
شلیک کرد و یکی از ماموران هم وقتی دید توجه به ایست آنها نکرد شلیک کرد.گلوله ای به پای مرد خورد
و روی زمین افتاد .صدای جیغ و فریاد از یک خیابان سوت و کور در نزدیکیهای ظهر ،آشفته بازاری از همهمه و فریاد ساخته بود.همه از پنجره ساختمانها هم بیرون آمده و نگاه می کردند.نیما و فرهود مستاصل از وضعیت بوجود آمده قدرت هر گونه عکس العملی را از دست داده بودند.مهتاب دیگر در دو قدمی آنها بود که با بلند شدن صدای شلیک بعدی تن فرهود با ضرب به نیما خورد و پخش زمین شد.
۱۲۵ #گاه_باید_رفت
با برخورد تن فرهود او هم تعادلش بهم خورد و زمین افتاد.مثل برق گرفته ها به تن غرق در خون فرهود و چشمان بسته اش خیره ماند.اما کمی بعد از شوک در آمد سر فرهود را بغل کرد و بالا آورد.آرام به گونه اش زد
-فرهود

 

پیشنهاد:

رمان گاهی باید رفت کاربر نودهشتیا

رمان دفتر خاطرات نازگل کاربر نودهشتیا

رمان زیبای مغرور کاربر نودهشتیا

رمان عشق ممنوعه ی من جلد اول

دانلود رمان عشق ممنوع ی من قسمت دوم

دانلود رمان جدید
رمان

دانلود رمان عاشقانه

رمان عاشقانه

دانلود کتاب بیشعوری

اشتراک گذاری مطلب

راهنما

درباره admin :


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است