خانه » داستان کوتاه (صفحه ی 4)

داستان کوتاه

دانلود داستان سیاره گمشده نودهشتیا

دانلود داستان سیاره گمشده نودهشتیا

دانلود داستان سیاره گمشده نودهشتیا

دانلود داستان سیاره گمشده نودهشتیا

دانلود داستان سیاره گمشده نودهشتیا

نام داستان:سیاره ی گمشده

نام نویسنده: ستایش پرویزی کاربر انجمن نودوهشتیا

ژانر:تخیلی

خلاصه: داستان درباره ی سیاره ای عجیب و مرموز است که میلیون ها سال از مدار خارج و از خورشید و تمام سیاره های دیگر دور شده است و به طور خیلی عجیب بعد از سال های طولانی یک نفر پا به این سیاره میگذارد…

ادامه مطلب

9+
دانلود داستان ایلگار نودهشتیا

دانلود داستان ایلگار نودهشتیا

دانلود داستان ایلگار نودهشتیا

دانلود داستان ایلگار نودهشتیا

دانلود داستان ایلگار نودهشتیا

ایلگار

آوین آرین مهر

ژانر:تخیلی،عاشقانه،طنز

صفحه_نقد_داستان_ایلگار

خلاصه:موهای بوری داشت که بعد ها تبدیل به مویی قرمز رنگ شد.نگاهی اشت سبز رنگ.صورتی کک و مکی که ظاهرش رو از چیزی که بود عجیب تر می کرد.این دختر عجیب بود.خاص بود.هفت ساله که بود،مادر و پدر این دختر فهمیدند که بچه شون خاصه؛اما خودشون رو به نفهمی زدند و برای اینکه یه وقتی آزار دخترشون به کسی نرسه،اون رو به یک ویلایی تو جنگل بردن

ادامه مطلب

17+
دانلود داستان زندگی سرما زده

دانلود داستان زندگی سرما زده

دانلود داستان زندگی سرما زده

دانلود داستان زندگی سرما زده

دانلود داستان زندگی سرما زده

اولین پاییزی است که مادربزرگ نیست.

کنج خانه نشسته و به جای خالی مادربزرگ خیره شده است.

به آرامی کنارش می نشینم؛اصلا متوجه آمدنم نمی شود!

آهسته صدایش می زنم؛صدا زدن های مکررم را پاسخ گو نمی شود..نبود مادربزرگ بیشتر از همه روی او تاثیر گذاشته است!

مکررا که اسمش را صدا می زنم،بی حرف از جایش بلند می شود و صندوقچه ی کوچکی را از اتاق رو به رویی می آورد…رو به رویم می نشیند و صندوقچه را باز می کند.

ادامه مطلب

25+
دانلود داستان خوشبختی مرا بوسید

دانلود داستان خوشبختی مرا بوسید

دانلود داستان خوشبختی مرا بوسید

دانلود رمان خوشبختی مرا بوسید

دانلود رمان خوشبختی مرا بوسید

نام داستان : خوشبختی مرا بوسید

نویسنده : زهرا اسعدی

ژانر : عاشقانه

صدای موسیقی کرکننده بود.سرم روی شانه اش بود و چشم های خاله هایش برای این بی حیاییم خط و نشان میکشیدند.
نفسی گرفتم که زمزمه کرد:
_خوبی خانمم؟
سری تکان دادم.تمام خواسته ام این بودکه زمان زودتر بگذرد و پیوندمان خوانده شود ؛ تا به قول معشوقم بشوم محرمش،همدمش!
میز سفید بزرگی که روبه رویمان بود ، دست هایمان را پوشانده بود.

ادامه مطلب

28+

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است