خانه » داستان کوتاه (صفحه ی 9)

داستان کوتاه

دانلود داستان ایلگار نودهشتیا

دانلود داستان ایلگار نودهشتیا

دانلود داستان ایلگار نودهشتیا

دانلود داستان ایلگار نودهشتیا

دانلود داستان ایلگار نودهشتیا

ایلگار

آوین آرین مهر

ژانر:تخیلی،عاشقانه،طنز

صفحه_نقد_داستان_ایلگار

خلاصه:موهای بوری داشت که بعد ها تبدیل به مویی قرمز رنگ شد.نگاهی اشت سبز رنگ.صورتی کک و مکی که ظاهرش رو از چیزی که بود عجیب تر می کرد.این دختر عجیب بود.خاص بود.هفت ساله که بود،مادر و پدر این دختر فهمیدند که بچه شون خاصه؛اما خودشون رو به نفهمی زدند و برای اینکه یه وقتی آزار دخترشون به کسی نرسه،اون رو به یک ویلایی تو جنگل بردن

ادامه مطلب

31+
دانلود داستان زندگی سرما زده

دانلود داستان زندگی سرما زده

دانلود داستان زندگی سرما زده

دانلود داستان زندگی سرما زده

دانلود داستان زندگی سرما زده

اولین پاییزی است که مادربزرگ نیست.

کنج خانه نشسته و به جای خالی مادربزرگ خیره شده است.

به آرامی کنارش می نشینم؛اصلا متوجه آمدنم نمی شود!

آهسته صدایش می زنم؛صدا زدن های مکررم را پاسخ گو نمی شود..نبود مادربزرگ بیشتر از همه روی او تاثیر گذاشته است!

مکررا که اسمش را صدا می زنم،بی حرف از جایش بلند می شود و صندوقچه ی کوچکی را از اتاق رو به رویی می آورد…رو به رویم می نشیند و صندوقچه را باز می کند.

ادامه مطلب

28+
دانلود داستان خواهر دوست داشتنی

دانلود داستان خواهر دوست داشتنی

دانلود داستان خواهر دوست داشتنی

دانلود داستان خواهر دوست داشتنی

دانلود داستان خواهر دوست داشتنی

نام رمان: خواهر دوست داشتنی

نویسنده: …

خلاصه:

تمام داستان ۲۴ ساعت می باشد در ۲۴ ساعت مجرم دستگیر می شود

و در ۲۴ ساعت عاشق میشوند.!

ادامه مطلب

14+
دانلود داستان خوشبختی مرا بوسید

دانلود داستان خوشبختی مرا بوسید

دانلود داستان خوشبختی مرا بوسید

دانلود رمان خوشبختی مرا بوسید

دانلود رمان خوشبختی مرا بوسید

نام داستان : خوشبختی مرا بوسید

نویسنده : زهرا اسعدی

ژانر : عاشقانه

صدای موسیقی کرکننده بود.سرم روی شانه اش بود و چشم های خاله هایش برای این بی حیاییم خط و نشان میکشیدند.
نفسی گرفتم که زمزمه کرد:
_خوبی خانمم؟
سری تکان دادم.تمام خواسته ام این بودکه زمان زودتر بگذرد و پیوندمان خوانده شود ؛ تا به قول معشوقم بشوم محرمش،همدمش!
میز سفید بزرگی که روبه رویمان بود ، دست هایمان را پوشانده بود.

ادامه مطلب

30+
داستان از کتاب سوپ جو نودهشتیا

داستان از کتاب سوپ جو نودهشتیا

داستان از کتاب سوپ جو نودهشتیا

داستان از کتاب سوپ جو نودهشتیا

داستان از کتاب سوپ جو نودهشتیا

ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من ۹-۸ ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.

ادامه مطلب

12+

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است