خانه » دانلود رمان طنز (صفحه ی 2)

دانلود رمان طنز

دانلود رمان خوابگاه نودهشتیا

دانلود رمان خوابگاه نودهشتیا

دانلود رمان خوابگاه نودهشتیا

دانلود رمان خوابگاه نودهشتیا

دانلود رمان خوابگاه نودهشتیا

خلاصه:

دانلود رمان خوابگاه زندگی پره اتفاقه..میشه اسمشو گذاشت تقدیر سرنوشت  هردو باهم  من و تو نگاهت ارزوی من نگاهم ارزدی تو  باهم زیر یک سقف در یک مامن پر ارامش مامنی برای ما تا قسمت کنیم تنهایی هایمان را… یه مامن آروم…یه خوابگاه

ادامه مطلب

80+
دانلود رمان کلبه‌ای میان جنگل نودهشتیا

دانلود رمان کلبه‌ای میان جنگل نودهشتیا

دانلود رمان کلبه‌ای میان جنگل نودهشتیا

دانلود رمان کلبه‌ای میان جنگل نودهشتیا

دانلود رمان کلبه‌ای میان جنگل نودهشتیا

خاموشی)روبی نگاه خیرهاش را به آن شمشیر دوخته و درحالیکه از شدت هیجان نفسش بند آمده بود، در دل زمزمه کرد:_باورم نمیشه… ما پیداش کردیم.مایکل نیز

بیآنکه حرفی بزند بارها و بارها با خودش تکرار کرد:_ما پیداش کردیم، حالا دیگه توی دستهای خودمونه.سپس شمشیر را با احتیاط از جعبهاش بیرون آورده و نگاه

ادامه مطلب

26+
دانلود داستان رضا عشقی نودهشتیا

دانلود داستان رضا عشقی نودهشتیا

دانلود داستان رضا عشقی نودهشتیا

دانلود داستان رضا عشقی نودهشتیا

دانلود داستان رضا عشقی نودهشتیا

مقدمه:

من از آن روز که در بند توام، آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم.

همه غم های جهان هیچ اثر نمی‌کند،

از بس که به دیدار عزیزت شادم!

خرّم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت،

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

ادامه مطلب

20+
دانلود رمان خفگی نودهشتیا

دانلود رمان خفگی نودهشتیا

دانلود رمان خفگی نودهشتیا

دانلود رمان خفگی نودهشتیا

دانلود رمان خفگی نودهشتیا

نام رمان: خفگی
نام نویسنده:سونیا قاسمیه
ژانر: تخیلی ، اجتمایی
خلاصه ی داستان:
بوژان؛ دختری که بعد از دو سال پیش عشقش برگشته، پیش زندگیش ، پیش همه دارایی اش ؛ ولی نفرت ، همون چیزی که بر قلب سنگی بوژان حکومت می کرد. انقدر در ذهن و روحش کلمه ” نفرت ” را تکرار کرد تا تونست کاری کند، ملکه ذهن و روح و قلب اش شود.

ادامه مطلب

27+
دانلود رمان امید وصل نودهشتیا

دانلود رمان امید وصل نودهشتیا

دانلود رمان امید وصل نودهشتیا

دانلود رمان امید وصل نودهشتیا

دانلود رمان امید وصل نودهشتیا

نداشتم . کشان کشان آوردمش بیرون و به سمت ماشین بردم .وقتی به نزدیکی ماشین رسیدیم، کم کم داشت به خودش میومد و با من من گفت:ـ سمیرا… تو هم فرزادو دیدی؟ دیدی داشتن می شستنش؟… دیدی چه زود مرد؟ قیافشو دیدی چه زشت شده بود؟ حتما از بسکه منو اذیت کرده بود خدا اینطوریش کرده مگه نه؟؟؟با

ادامه مطلب

10+

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است